Info
مقصود باده بودش...

دارم زیر چشمی می‌بینمت که چجوری اول لای در رو باز می‌کنی و بعد دزدکی نگاه می‌کنی که ببینی هنوز بیدارم یا نه
باز هم انگار که چیزی ندیدم ... خودم رو مشغول می‌کنم به کتاب خوندن...
بعد آروم، جوری که صدای جیرجیر لولای در حواسم رو پرت نکنه میای توو و رو‌بروم می‌شینی

وای خدا ...
راستش ... راستش دلم میخواد بهت بگم وقتی اینجوری نور آبی آباژور نصف صورتت رو روشن کرده اونقدر دوست داشتنی می‌شی که فقط مستی میتونه تمرکزم رو برگردونه...
نمیدونم چرا هیچی نمی‌گیم ...
همینجوری روی کاناپه لم دادی و مشغول چین دادن به لبه ی دامنت شدی و حواست نیست به من که غرق نگاه تو ام... ولی خب در خوشبینانه ترین حالتش شاید تو هم غرق نگاه منی وقتی داری زمین رو اینجوری خیره نگاه می‌کنی ...

چه شب عجیبیه... هوا تا همین ده دقیقه قبل گرم بود و می‌خواستم پنجره رو باز کنم که اومدی و نشستی اینجا...
اما الان یهو بی‌خبر آسمون شروع به غرش میکنه و برق و رعد و صدای نم‌نم بارون روی برگهای درختای حیاط و شیشه‌ی پنجره‌ی پشت‌سر ...
و هیچ حواست نیست این همه سر و صدای بیرون و سوختن هیزمها و سکوتِ بین ما امشب رو چقدر قشنگ‌تر کرده ...

بازهم ته دلم، جوری که صدام به گوشت نرسه می‌پرسم چرا حرف نمی‌زنیم پس ...
بعد به خودم جواب می‌دم ... شاید به خاطر اینه که نمی‌خوای حواسم از کتاب خوندن پرت بشه ...
اما آخه خودت هم که میدونی دیگه حواسی ندارم ...
اصلا شاید از سردی هوا باشه که حرفم نمیاد ...

هی اِليزا ...
هیزم می‌خوایم ... آتیش شومینه رو زیاد کن ... هوا داره سرد می‌شه...
...
...
صدای چشم گفتنش رو نمی‌شنوم چرا ؟...
اليزااا ... چوب برای شومینه ...... چی شد پس؟

حالا که سرم رو بلند کردم دیگه انگار راه فراری نیست از نگاهت ...
داری مستقیم توو چشمام نگاه می‌کنی و لبخند می‌زنی ...
از اون لبخندای شیطنت آمیز که ...
دفعه اول نیست اما نمی‌دونم چرا بازم ... اینجوری که میخندی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و باید بپرسم که چی شده؟
لبخندت باز تر میشه و همینجوری که داری بلند می‌شی بالاخره می‌گی:
بیخود داد نزن که از چوب خبری نیست...
دو ساعتی هست که الیزا رو مرخص کردم و رفته خونه ‌ش

حالا دیگه روی لبای منم هست اون لبخند ...
هیچ فکر کردی ...
چه قدر این شب ِ طولانی داره زود میگذره ...
هوا هم انگار دیگه سرد نیست ...

-------------
پ.ن: این را وقتی می‌نوشتم گفتم:
برای اویی که تو شد


نوشته جناب Lord در تاریخ: March 14, 2006 10:00 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/820


نظرها:
1-

اوه اوه اوه
بدجوری زدی به خط رمانس ها
اثر باتومه؟!
دستش درد نکنه!


نوشته جناب SaRa در تاریخ March 15, 2006 12:52 AM

2-

سلام. من فکر کنم همه اش توی همون کتابه نوشته شده بود. درسته؟!


نوشته جناب فاطمه (آسمان مال من است) در تاریخ March 15, 2006 2:43 AM

3-

مممممممممم
به این میگن ابتذال عرفانی!
حالا چی شد جناب لورد از آسمون بریدن و گرفتار زمین شدن؟


نوشته جناب elham در تاریخ March 16, 2006 5:03 PM

4-

kheyli ghashang bood mikhastam yekari konam ino ke khoondam jelom gerefte shod behrahal merc!


نوشته جناب tannaz در تاریخ March 17, 2006 4:55 PM

5-

ostade ini ke adamo ba khodet bebari harja delet mikhad
!age in takhayol bod ke mahshare
!age vaghei bod ke dige kheili mahshare
kheili kheili bahal bod
dastet doros


نوشته جناب hossein در تاریخ March 17, 2006 7:52 PM

6-

فكر كنم خودتم گاهي دلت براي خودت تنگ ميشه...


نوشته جناب mozhgan در تاریخ March 18, 2006 12:20 AM


نظر شما