Info
نوروز هشتاد و پنج

دلم طاقت نیاورد بمونم توو این شهر خراب شده و به قصد دریای لیسار زدم بیرون ...

عید امسال پر شد از جنگلهای سبز طوالش و ارتفاعات گیلان و دریای مه گرفته و بارون پودری و حیوونا و درختای خزه بسته‌ی پر از شکوفه و شکوفه های ته بسته و زمین زنده شده و تار عنکبوتهای شبنم گرفته‌ی روی شاخه‌ها و یه دشت پر از ورونیکا پرسیکاهای کوچولوی آبی و هوای تازه‌ی پر از اکسیژن و یه بهار دیگه بعد از زمستون و خوشی‌های زودگذر و همراهی آدمای دوست داشتنی و کشف یه قسمتای دیگه ای از مفهومی به اسم زندگی ...
خوشحالم که همچین رفتنی نصیبم شد

کشاورزا خیلی خوشحال بودن بابت بارندگی های این چند روزه  و اغلب ِ دور و بری‌ها دارن زمینهاشون رو آماده می‌کنن برای کشت کیوی که به قول خودشون می‌فروشن به شوروی برای ساخت شراب کیوی!
[لابد چیز معرکه ای باید باشه!!]



اما از یه طرف دیگه باز هم می‌گن سالی که نکوست از بهارش پیداست!
امسال پنجم فروردین در سالروز شکستن پای راستم ... یک تخته الوار چوب جنگلی بعد از اینکه به جهت تعمیرات ستونهای موریانه خورده ی ایوان ِ ویلا، اره نموده بودمش و از دستم ناراحت بود افتاد روی پنجه پای چپم!
که خوشبختانه غیر از ورم و کبودی و کوفتگی ِ شدید، چیز خاصی نشد و با وجود درد و رنج برای بنده، کلی مایه‌ی مسرت و شادی اطرافیان فراهم گشت!

از دستاوردهای دیگر این سفر، این بود که بنده تبحر خاصی در ایجاد انواع رابطه با انواع و اقسام سگ های خانگی، ولگرد، بیابانیِ گرگ‌نما و کف کرده‌ و ... پیدا کردم و از بس با این موجودات انس و الفت یافتم و به زبانشان آگاهی پیدا کردم مجبور بودم روزی دو بار برم زیر دوش!
[راستش فکر میکردم فقط گربه ها از اینکه خودشونو بمالن به دست و بال آدمیزاد خوششون میاد و بالعکس!]

دیگه اینکه قورباغه ها هم از خواب زمستونی بیدار شده بودن و داشتن کم‌کم میومدن بیرون!

خب ... البته آخر شاهنامه همچین هم خوش نیست و نباید بگم ..
[اما طبق معمول و برای اینکه برای خودم ثبتش کنم می‌گم]

همین دیشب بود ...
اتوبوس با نود تا سرعت داشت توو جاده میومد و منم پشت سر راننده بودم و راننده هم ای کاروان آهسته ران شهرام‌ ناظری رو گذاشته بود و منم داشتم کلی حال میکردم از شنیدنش
ساعت 3 صبح بود و رسیده بودیم به رستم آباد
بعد خوابم نمی‌برد و چشمم به کیلومتر‌شمار و جاده ی خیس بود و برف‌پاک‌کن
از دور چراغ ترمزای یه چند تا ماشین کنار جاده جلب توجه می‌کرد و اتوبوس سرعتشو کم کرد و زد روو ترمز ... اما جاده خیس بود و بعداً فهمیدیم گازوئیل هم ریخته بوده ...
ترمز قفل کرد و عین فیلما ... ما دور خودمون چرخیدیم و اتوبوس خورد به یه پیکان که کنار جاده بود و بعد هم خیلی آروم و مستقیم خوردیم به کوه ... طوری که فقط سپر جلو اتوبوس داغون شد و یخورده از آینه و در جلو سمت راست و شیشه جلو هم سالم موند ... اون پیکانه که بهش زدیم هم به نوبه‌ی خودش و به صورت خودجوش زد به یه پراید و اون پرایده هم زد به ماشین جلویی و سه تا ماشین دیگه که جلوترش بودن


دست راست ماییم!
[ببخشید که بقیه عکسا ناجور و خونی مالیه و بیشتر به درد rotten می‌خوره و نمی‌تونم اینجا بذارم]

ده ثانیه بعد صدای یه ترمز دیگه به گوش رسید و یه اتوبوس دیگه که پشت سر ما بود هم نتونست خودش رو نگه داره و اول زد به عقب اتوبوس ما که جاده رو بند آورده بودیم و بعد زد به یه پژو 405 و چند ثانیه بعد صدای یه ترمز دیگه و ایندفعه یه پیکان زد به اتوبوس ِ ما و بلافاصله یه اتوبوس دیگه زد به اتوبوس عقبی که به ما زده بود ...

خر توو خری شده بود ... نمردیم و بازیگر سریال کبرا یازده هم شدیم ...

بعد از یه دقیقه ای که سر و صدا و جیغ و داد خانما خوابید و همه دنبال این بودن که کسی چیزیش شده یا نه ... یه کامیون شرکت پست هم که از روبرو میومد زد به اتوبوسی که زده بود به عقب ما ...

دیگه تو خود بخوان حدیث مفصل

من خیره شده بودم به کوه ِ جلوی اتوبوس و فکر میکردم طعم مرگ که میگن برای بعضیا تلخه، لابد یعنی همین که دارم می‌لرزم...
داشتم فکر می‌کردم اگر پنج کیلومتر سرعت بیشتر بود، فقط استخونای پام که توی کفش بود سالم می‌موند

در جلو که باز نمی‌شد ...
از در راننده پیاده شدم و هنوز داشتم می‌لرزیدم، با خودم گفتم اینجور وقتاس که می‌گن آدم آب‌قند می‌خوادا ...

راه بند اومده بود و مردم جمع شده بودن ... همه می‌خواستن ببینن اون چند تا ماشین برای چی از اول جاده رو بند آورده بودن که نتیجه‌ش اینجوری شده ...
از اتوبوس پشت سری ما یه کشته و پنج تا زخمی ِ درب و داغون ...
با بلند شدن جیغ و داد و فریاد ... همه ناخود آگاه رفتن لب پرتگاه روبرو ...
یه اتوبوس بنز 302 رفته بود ته دره ...
چراغ قوه ها رو می‌دیدم و مردمی که رفته بودن پایین برای کمک و فحش می‌دادن که بیاین کمک کنین و اینجا پر از جنازه‌س
لباسهای رنگی و چمدونهای پخش شده و اتوبوس ِ داغون شده هم معلوم بود و ...
نیم ساعت بعد آمبولانس ها و پلیس رسیدن و شروع کردن به داد و فریاد و شلوغ کردن...
نیروهای مردمی کار رو تموم کرده بودن و جنازه های متلاشی شده رو چیده بودن کف جاده و رووشون رو با پتو و چادر و هر‌چی که می‌شد می‌پوشوندن ... هر چند ثانیه صدای جیغ زدن خانما به گوش می‌رسید و ملت با دیدن یه جنازه‌ی دیگه که به اون بیست و سه تا کشته‌ی خیس و متلاشی و بدبخت اضافه می‌شد ... از حال می‌رفتن و همه ذکر خدا خدا گرفته بودن
یه چند تایی عکس انداختم ...
کم مونده بود بترکم و دیگه طاقت نیاوردم و دست و پام اونقدر می‌لرزید که داشتم میوفتادم
حالا از ضعف بود یا سرما یا ترس نمیدونم ... فکر کنم هر سه
راستش ... حتی اون موقع که سردار محسنی با تیربار بکتا پشت پامون رگبار می‌بست و ما توو بیابونای اطراف پادگان سگ دو می‌زدیم یا فوگاز با فاصله سه ثانیه کنارمون منفجر می‌کردن هم اینقدر نترسیده بودم که بلرزم
از همون در راننده سوار اتوبوس شدم و نشستم سر جام ... درست پشت سر راننده ... بعد خیره شدم به کوه که شیشه ی اتوبوس رو نشکست و ...

لودر اومد اتوبوس ها رو جدا کرد که راه باز بشه ... اما گفتن چون سی نفر کشته شده، باید همه ماشینا برای کار کارشناسی بمونن کنار جاده.
چهار ساعت بعد یه اتوبوس دیگه اومد و ما رو سوار کرد و با اعصاب ِ کیشمیشی رسیدیم تهران
نماز صبح قضا شد

بعله ...
اینم عاقبت سفر نوروزی ما
نمی‌خوام بسنجم ببینم می ارزید یا نه ...
آخه وقتی فکر کنی ... بیشتر بدی ها میاد جلو چشمت و بعد روی خوبی و خوشی هاش رو هم ممکنه بپوشونه
در نتیجه به خوشی هاش فکر میکنم
عکسای ناجور تصادف رو هم پاک کردم رفت پی کارش

بگذریم ...


نوشته جناب Lord در تاریخ: March 30, 2006 1:23 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/823


نظرها:
1-

به دروغ 13 بیشتر شباهت داشت :D
عیدت مبارک


نوشته جناب پاپیون در تاریخ March 30, 2006 2:38 AM

2-

khoda ro shokr zende ei! vali che khatereye talkhi.. omidvaram in majera lahzehaye khbe safaret ro pak nakarde bashe.


نوشته جناب Donya در تاریخ March 30, 2006 5:36 AM


نظر شما