میگم پسر این آنتی تراست هم فیلمی بود برا خودش ...
باز احساس بامزگی میکنه و میگه من بیشتر دوست داشتم جای آلیس بودم که طرفم این یارو بچهخوشگله باشه!
طبق معمول باید پوزخند بزنم (و نگم حالا دوست داری لاطی باشی یا ملوط؟!
چون بالاخره خوب نیست آدم کاری کنه دیگران از دستش ناراحت بشن ... )
میگه راستی این سریال وفا رو دیدی که شبکه سه نشون میده؟!
میگم آره بامزه س!
(خنده م میگیره که این بابا اصلا تیریپش نمیخوره به تلویزیون ایران دیدن و این حرفا ...
بعد یاد تو میافتم و فکر میکنم که همه ی شباهت به کنار ...
نکته ش اینه که اسم داداش اونم حسینه!)
میگه میخواستم بگم اگه ندیدی که نصف عمرت بر فناست!
(هیچ دقت کردی حتی برای اینا هم چقدر ارزش نصف عمر پایین اومده؟)
و بالاخره میره سر اصل مطلب و باز سوال کامپیوتری میپرسه راجع به یه چیزایی که خودمم درست حسابی نمیدونم چیه و به هرحال یجوری همون موقع شانسی یه چیزی کشف میکنم و جواب میگیره ...
قطع میکنیم ...
پ.ن بی ربط:
رابطه های یه طرفه و حال من که داره به هم میخوره ...
نمیدونم چرا چیزی برای خواستن به فکرم نمیرسه ...
بابا میگن تعامل اجتماعی ...
ما فقط انگار این وسط ...
خیریه ایم یا هویج!!
میگم انسان است و نیازهایش ... اگر نیازهایش نبود که انسان نبود ...
باز میگم پس لابد گداها انسان ترین ها هستند لابد
بالا برم و پایین بیام باز با این انسانِ اجتماعی کلاً بیگانه م و گلاویز
هرچی برم این دانشکده علوم اجتماعی و به اسم ابنخلدون فکر کنم و تحولات و اغتشاشات فرانسه و از سلف مجزا نشدهش خوشم بیاد هم باز فایده نداره
اگر به نیازهای اولیه هم باشه ... در حال حاضر دلم یه ... cottage میخواد ...
یه جای سبز و بکر که شبش هم زیاد تاریک نباشه و بشه دم درش یه آتیش کوچیکی روشن کرد و پتو انداخت روو شونه و کشیک ستاره ها رو داد که یه وقت کم نشن ...
لینک ِ یخورده مرتبط: موسیقی تیتراژ پایانی سریال وفا با صدای محمد اصفهانی (اِندِ ناله!)
با تشکر از سربازان گمنام امام زمان (عج) فراموش نشود ...