زندگی ما هم شده است ابتلا و ارادت و جنگ اعصاب و غم و آه و تنهایی و بیخودی و جمع و تفرقه و بیم و امیدِ خوف و رجاء و حبّ ِ دوستان و بغض ِ دشمنان ِ دوستان و سراشیب و سرازیر دنیا و غصهی اینکه هیچ چیزمان سر جایش نیست
و تنها امید و تکیه گاهمان خدا ... جایی این میان باید باشد ... جایی گم کردیمش شاید، یا جایی میان سیاهچالهها جا ماندیم و غافل شدیم
گفت خدا را نشانم توانی داد؟ فرمود چشم بربند و بگشای بست و گشود و گفت سپس چه؟ فرمود هر چه به چشمانت آید نشانهی اوست و مظهر صناعت حق پس ایمان آور و به بزرگی و عظمت فریادش کن
چشم برمیبندم و میگشایم و هرچه میبینم جز اوست ... آخر اینها همه نشانهی تزیین شیطان است و گویی پوستهای است بر بیمغزی محض جاری بر دهر و طبیعت و رنگهای گوشه و کنار این شهر دودآلود نیز انگار دیگر به چشم نمیآید از حدّت مخلوطی ِ با خاکستریها حیواناتی به هیئت آدمیان متظاهر که هر چه میبینی از ایشان ایمان زبانی است و ورد و ذکر مکرر و بی هدف و چهرههای سفیدابی گرفته و دروغ و دورویی و دروغ و دروغ دیدن خوی حیوانی بنی بشر و دیگران هم چشم برزخی نمیخواهد دیگر ... کرامتی است همگانی و چشم سر هم تواند دید اگر باز باشد
دلداری میدهم دیگران را و میگویم به انبساط خاطر ببینید اطرافتان را و امید داشته باشید به آینده و شاد باشید و خود، آنچه میگویم و میاندیشم و رفتا میکنم متناقض است و چه انتظار از اطراف؟
دل گرفته و ... حتی از تو هم دلم گرفته است که کنارم نیستی به خیال خوشم گمان میبرم که تو هم به همین دلت گرفته باشد از روزگار که آنگونه در بر دیدهام بستی چه جای نوشتن است اینجا؟ نمیدانم
نوشته جناب Lord در تاریخ: April 8, 2006 1:55 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/826