![]()
به طبيب هم رفتيم
گفتیم که ديوانه ایم و بدحال
گفت از شوریدگی و مجنون صفتی و خلط مزاج است ...
شفا طلبیدیم
گفت درمان از اوست اما تکلیف این باشد که بنشينی، سکوت کنی و بنگری
چرايی اش را پرسیدیم ...
گفت بگذریم
چیستی اش را خواستیم تا بدانیم ...
گفت بماند
چگونگی و جهت و سویش را جویا شدیم ...
گفت خموش
گذشتیم و ماندیم و خاموش شدیم و سرد
به سان خاکستر ِ مردگان در باد
ساعتی چون عمری گذشت و بودیم
چشم بر هم ننهادیم به انتظار و دیده به راه دوخته ...
مبادا که آنگاه بیایی و خفته بیابی مان و بگذری
تا آن دری که بر رخمان بستی به روی گشاده بگشایی
اما ...
افسوس از آنکه صبر صابران را جز گله ای نماند
و گفت آنچه رسم عاشقی را کتمان است
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد ....
تو لحظه ای ننشستی که آتشی بنشانی ....
آه کشیدیم از سر غربت و دنیا بسوخت به شعله ی غیرت
جملگی خاکستری شدیم گردان و رقصان و معلق در هوایت
و دیگر دیر بود برای آمدنت و ما ماندیم و آرزوی قربت
نیامدی و هنوز هم دیر است ... زمان می گوید این را
به جان عاشقانی که کتمان نکردند عشقشان را ...
بیا