Info
Untitled 24

به طبيب هم رفتيم
گفتیم که ديوانه ایم و بدحال
گفت از شوریدگی و مجنون صفتی و خلط مزاج است ...
شفا طلبیدیم
گفت درمان از اوست اما تکلیف این باشد که بنشينی، سکوت کنی و بنگری

چرايی اش را پرسیدیم ...
گفت بگذریم
چیستی اش را خواستیم تا بدانیم ...
گفت بماند
چگونگی و جهت و سویش را جویا شدیم ...
گفت خموش

گذشتیم و ماندیم و خاموش شدیم و سرد
به سان خاکستر  ِ مردگان در باد
ساعتی چون عمری گذشت و بودیم
چشم بر هم ننهادیم به انتظار و دیده به راه دوخته ...
مبادا که آنگاه بیایی و خفته بیابی مان و بگذری
تا آن دری که بر رخمان بستی به روی گشاده بگشایی
اما ... 
افسوس از آنکه صبر صابران را جز گله ای نماند 
و گفت آنچه رسم عاشقی را کتمان است
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد ....
تو لحظه ای ننشستی که آتشی بنشانی ....
آه کشیدیم از سر غربت و دنیا بسوخت به شعله ی غیرت
جملگی خاکستری شدیم گردان و رقصان و معلق در هوایت

و دیگر دیر بود برای آمدنت و ما ماندیم و آرزوی قربت
نیامدی و هنوز هم دیر است ... زمان می گوید این را
به جان عاشقانی که کتمان نکردند عشقشان را ...
بیا


نوشته جناب Lord در تاریخ: April 8, 2006 9:35 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/827


نظرها:

نظر شما