Info
کنایه های تیز

سر کلاس، به فرمایش استاد، کتاب مقدس رو برمی‌دارم و چند آیه ای از عهد جدید و شروع رسالت مسیح رو می‌خونم ...
مثل همیشه ... اونقدر قشنگ و روون نوشته که چند آیه هم بیشتر از حد جلو می‌رم و حواسم نیست و اصلا انگار نه انگار که من باشم که دارم می‌خونم ...
نمیدونم ... بعضی وقتا از یه جاهاییش یه حس عجیبی بهم دست میده .. دیگه حال خود نیستم ... عین اوندفعه که سر کلاس اشک توو چشمم جمع شد و آب دماغم راه افتاد و خیلی اوضاع ناگوار بود و نزدیک بود خیطی بالا بیارم!

بگذریم ...
کلاس که تموم می‌شه بچه ها پیشنهاد می‌دن انجیل گویا بزنیم و بفروشیم!
خوشحالم که خوششون اومده ...
hih
نمردیم و مرید هم پیدا کردیم!

بعد که می‌خوام کیفم رو بردارم و با عجله برسم به ماشین و سر کار و ...

یکی میاد بالاسرم و می‌گه قرآنم به همین قشنگی بلدی بخونی؟!

بعدش هیچی نمی‌گم ... ولی نمی‌دونم چرا حالم هیچ خوب نیست...

میدونی ... زیاد این حرفش برام مهم نیست ... ولی یاد این میوفتم که یه بار گفتم بعضی حرفا هست که میزنه دل آدمو سوراخ می‌کنه ... لامصب جاش هم خوب شدنی نیست انگار ... یعنی زخمش هم که هم بیاد باز جاش می‌مونه ...
شاید حالا طرف هم محض بامزگی گفته باشه ها ... منتها خب ... لابد ما جنبه‌ش رو نداشتیم!

یه چیزی به ذهنم رسید ...
بعضی حرفا حتی از سنگین ترین صلیب ها هم برای آدم دردآور تر و عذاب آور تره!
مواظب حرف زدن و حرفامون باشیم
یه شوخی شاید برای چند دقیقه همه رو بخندونه و یه جمعی شاد باشن ...
ولی خب به بعضی ناراحتیا و کدورتا نمی ارزه ...


نوشته جناب Lord در تاریخ: May 2, 2006 8:08 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/847


نظرها:
1-

سلام... باور نمی کنین چقدر خوشحال شدم با سایت شما و البته شما آشنا شدم ...
همیشه حرفهایی که بهم میزنن یادم میمونه ولی سعی می کنم حرفهایی که ناراحتم کردند رو تو رفتارم تاثیر ندم .. اینم یه جورشه دیگه!


نوشته جناب harame del در تاریخ May 4, 2006 7:17 AM


نظر شما