یه چند وقتی بود که یکی از لاینحل ترین پرابلم های دوستان گروه فلسفه و نارفیقان دانشگاه این بود که چجوریه که بنده توو این چهارساله به یه دختر هم سلام نکردم و عین ... اومدم و عین ... برگشتم!!
(البته غیر از خانمای آموزش و مالی و امتحانات و مسئول سایت!)
راستش خب برای خودم هم عجیب بود و از شما چه پنهون یجور خنده داری مایهی فخر و مباهات و کلاس گذاشتن هم شده بود!!
(شما هم پول و وقت و حوصلهش رو نداشتید همینطوری بودین لابد!)
بگذریم
آقا مغرور شدن همانا و یه همچین اردویی قسمت شدن همانا و از غرور دور شدن همان!
به ما گفتن اردو 2 اتوبوسه میباشد و 20 نفر از آقایون تشریف دارن و 60 تا هم از خانومون
بعد موعد موعود رسید و بنده به اتفاق خودم رفتیم دانشگاه که حرکت کنیم در کمال ناباوری دیدیم آقایونا که ده نفرشون بیشتر نیومده بودن و برای بقیه شون کار واجب (!) پیش اومده بود و به صورت کاملا گریه داری، اون ده نفر هم تصمیم گرفته بودن در غالب دو دستگاه اتومبیل شخصی تشریف بیارن و ما و خواهرا رو در این سفر همراهی کنن!
کی موند؟
بنده و مسئول محترم اردو که البته یکی از عناصر بسیج دانشجویی بودن و هی سعی میکرد در محدودهی پیوند بین حوزه و دانشگاه حرف بزنه!
بعد چی شد؟
ایشون در کمال خونسردی یک دستگاه بیسیم به بنده دادن و یک لیست از خواهرای اتوبوس شمارهی2 و فرمودن که این شما و این حرمسرا!
راستش تازه فهمیدم که در مورد قرار گرفتن در مقابل عمل انجام شده فقط شنیده بودم و تا این حد دیگه حسش نکرده بودم!
بالاخره چون دیدم تزرع و خواهش و تمنا به درگاه خدا نتیجهای نداد و انگار خودش هم بدش نمیاد و اون ماشین شخصیا هم دیگه جا نداشتن و هیچکس هم قبول نکرد به جور بنده رو بکشه و افتخار همراهی یه اتوبوس از دخترای سه نقطه ی دانشگاه (با اون ظاهر غیر شرعی!) رو قبول کنه ... در نتیجه خدا و ما و راننده بودیم و 30 عدد از فنچهای ورودی 83 و اردوی قم و جمکران و کاشان و نیاسر (niasar/nyasar) ...
بامزگی داستان هم اینجاس که قرار بود اردوی کاشان و نیاسر بذارن و ما هم ثبتنام کردیم که دو روز از تهران ِ خرابشده دور شده باشیم
بعد چون رفته بودن اتوبوسا رو از یه نهاد حزبلی دریافت کنن و اون نهاد به دانشجوهای سوسولی که میخوان فقط برن سیاحت کنن و در زمین فساد نمایند، اتوبوس نمیداده ...
در نتیجه یه قم و جمکران هم به صورت mp3 کنارش قرار دادن تا سفر معنوی بشه و بتونن اتوبوس بگیرن و در ضمن، خدا رو چه دیدی شاید یهویی این وسط، معنویت ِ دختران و پسران در راستای نمودار ایمان تغییرات اساسی و نوسانات شگرف و حرکات صعودی کند یا حداقل یه وصلتی بصورت شرعی انجام بگیره!!
خدایی عجب مملکتی داریما ! همه زورکی باهاس که برن بهشت!
دیگه از کجاش بگم؟
48 ساعت باید بشینم تایپ کنم!
تایادم نرفته ...اینم اضافه کنید که با اون لیست و بیسیم کذایی کلی هیبت اطلاعاتیمون کامل شده بود و خندهم گرفته بود که بعضیا خودشونو میکشن که برن توو بسیج و این بیسیمی که بیشتر آدمو یاد بازیِ بچه ها میندازه رو میگیرن دستشونو دیگه فکر میکنن حالا چه خبره!!
یادتونه یه آزمایش علوم سوم دبستان این بود که ته دو تا لیوان پلاستیکی نخ ببندیم و باهاش مثل تلفن حرف بزنیم؟! اینم خب همونه فقط سیم نداره!
ولی خب خوب بود ... چون اگر میخواستیم با موبایل اونهمه حرف بزنیم و چرت و پرت بگیم... الان دیگه ورشکست شده بودم!
و اما لیسته هم علاوه بر همه خوبیا یه خوبی بزرگ داشت ...
خدا خیرش بده این مسئول محترم بسیج دانشجویی رو!
سن و اسم پدر و تلفن و آدرس منزل خواهرا رو هم نوشته بودن و کلی باحال شده بود ...
(نمیدونم اصلا اینا رو برای چی میخواستن ولی خب فکر کنم از این جاهایی کار میکنن که اینا رو به جوانان مشتاق ازدواج میفروشن!)
خلاصه شروع کردم به حضور و غیاب ِ یه عالمه اسم عجیب و غریب و جینگولی و شدیداً خنده م گرفته بود از اسم باباهاشون (ببخشید...پدرانشون!)
فکر کن صفرقلی اسم دخترشو گذاشته نیکتا!
( و خب خارج از اینکه همیشه این موضوع برام جالب بوده ... میدونی این چقدر از نظر جامعه شناسی اهمیت داره؟
میشه باهاش نمودار تغییرات فکری- اجتماعی و سطح زندگی مردم رو توی دوره های مختلف تاریخی - به خصوص قبل و بعد از انقلاب- رسم کرد )
بگذریم
از اونجایی که بعد از اون تصادفه دیگه خیلی خوشم میاد از جلوی اتوبوس نشستن ... صاف هم مجبور شدم کنار راننده بشینم روو صندلی شاگرد!
یعنی اولش اینجوری نبود و چهارتا صندلی ِ پشت راننده رو اشغال کرده بودم و واکمنه توو گوشم بود و راحت برا خودم داشتم صفا میکردم و هوا هم که تاریک شده بود و کلی آسمون قشنگ بود و ...
یهو دیدم یه چیزی خورد روو شونه م
برگشتم دیدم یکی از خواهرا بوده (که البته با خودکار بنده رو صدا کردن!)
بعد سرشو آورده جلو و میگه آقای فلانی ... آقای راننده دارن چرت میزنن و خواهرا ترسیدن.. اگه میشه برید باهاشون حرف بزنین!
این شد که بنده مجبور شدم برم بشینم اون جلو ...
حالا اونش به جهنم
بدتر این بود که من ِ زبون بسته ی کم حرف نمیدونستم چجوری و از کجا توو این دو روزه باید حرف جور کنم برای زدن!
(البته با کمی پر رویی و اعتماد به نفس و حرف کشیدن موضوع حل شد و تا دقیقه آخر داشتیم وراجی میکردیم!!)
راستی دست و پنجول خواهرا هم درد نکنه! تا آخر سفر به پاس این رشادت بنده ... تدارکاتشون خوب بود و ما دست به آذوقهمون نزدیم و کلی حال دادن و با عطوفت و مهربانی چیپس و پفک و کرانچی و گوجهسبز و پرتغال و انواع میوهجات و نوشیدنیجات و غیره از ما پذیرایی میکردن و ما هم در خط مقدم مصرف مینمودیم و مقدار معتنابهی اضافه وزن پیدا کردیم و خب راننده هم از برکت وجود بنده به یه نوایی رسیده بود!
(دیگه نمیگم شاید من از برکت وجود اون!!)
داشتیم یواش یواش میرسیدیم به قم که راننده دولا شد و مثلا جوری که خواهرا به گوششون نرسه آروم گفت بپا توو شیخون گم نشن...
من که دفعه ی دومم بود میرفتم قم، اونم از ده سالگی که سر راه کاشان رفته بودیم، خب چهمیدونستم یعنی چی!
جای شما خالی وقتی رسیدیم و پیاده شدیم و اون ده نفر آقایون ِ ماشین شخصیسوار هم بهمون پیوستن فهمیدیم ...
بعد طبیعتاً کلی پیاده روی اضافه کردیم که مبادا دخترای با استعدادمون به دام بیوفتن! (و بالعکس!)
رفتیم حرم حضرت معصومه و جالبیت قضیه این بود که وقتی دوربینو دراوردم که از نقاشیای زمان صفویهی رواق قدیمی عکس بگیرم هیچکس هیچی نگفت و خلاصه کلی حال نمودیم از اینکه لااقل یه جا بدون اینکه به حقوق کسی تجاوز کنی میشه احساس آزادی کرد!
اما دیری نپایید که ما دریافتیم اشتباه حال نموده بودیم!
عده ی قلیلی از خدام حرم و بقعه ی شریف با خشونت وارد عمل شدند و کم مونده بود دوربینه رو توو سرم خورد کنن و یه چیزی گفتن توو مایههای اینکه مگر تو خودت خواهر و مادر نداری که از در و دیوار حرم خواهر امام رضا عکس میندازی؟!
خلاصه با ببخشین و غلط کردین و این حرفا ، باز پس گرفتیم و رفتیم یه گوشه و این بار به صورت مخفیانه عکس انداختیم!! (از روو نمیره!)
برگشتم طرف اتوبوسا ....
بعد قرار بود ساعت هشت و نیم همه دم اتوبوس باشن و 9 حرکت کنیما ... ماشالا اونقدر خونسرد بودن و عین خیالشون نبود که ساعت شد 10:30 و شام رو همون قم خوردیم!!
اما قم ...
عجب شهر باحالی!
موتور سواراشون که دیگه معرکه بودن
یهو میدیدی یه بچه هف هشت ساله با هوندا 125، لامصبوار داره 120 تا سرعت میره و یهو هوس میکنه در حین لایی کشیدن تک چرخ بزنه!
شانس آوردیم خواهرا سالم موندن موقع رد شدن از خیابون...
راستی!
تا چشم کار میکرد عمامه های سیاه و سفید میدیدی و خلاصه شهر علما بود و دارالاسلام
فقط من هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا نیروی انتظامی این شهر مقدس رو که ساكنينش موصوف به رعايت شعائر دينی و مستلزم و معتقد به برطرف كردن منكرات هستن رو درصدر فساد و در رتبه ی اول لیست مفاسد اجتماعی بین همهی شهرای ایران اعلام کرده
آخه ما هر چی نگاه کردیم همه یا آخوند بودن یا آخوندنما
حتی آقایونا میگفتن خانمایی که جیز تشریف دارن هم چادری میباشند (منتها چادرشون رو پشت و روو سر میکنن) و فقط هم به صورت کاملا شرعی خودفروشی میکنن (با عرض پوزش و شرمندگی از بیان این واقعیت اجتماعی!)
دیگه اینکه میگفتن رودخونه ی قم تازه امسال آب داره و قبلاً دچار خشکسالی بوده
عرض ِ زیاد و عمق کمش جالب بود و البته پر معنا ...
آخه توو جامعه شناسی دین، رودخونه های بزرگ، هر کدوم یه معنی دارن برای ساکنین اون شهر و روستاهایی که اطرافش رو گرفتن و مردم اون منطقه به واسطه ی شکل ظاهری و کمآبی و پرآبی و حتی رنگِ آب، عقاید مختلفی نسبت به اون رود که شریان اصلی جامعهی کشاورزی بوده پیدا میکردن و در کنار این عقاید، فرهنگشون رو شکل میدادن (مثل رود گنگ و نیل و کارون و اردن و ...)
تا از بحث سفرنامه خارج نشدم باقی ماجرا بماند برای بعد!
پ.ن1: دوستان ببخشن که یهویی شد و بی خبر رفتم و موجبات دلگیری پیش آمد و فکر کردن که ما بی محلی میکنیم!
به امید خدا پاسخ ایمیل ها رو به زودی و در اسرع وقت خواهم داد ..
پ.ن2: ادامه ی این مثلا سفرنامه باشه برای فردا یا پس فردا اگه وقت کنم!
پ.ن3: عکسای سفر هم که خیلی خوشم اومده ازشون رو به زودی میذارم توو فتوبلاگه...
فعلا