با این پیش زمینه سیاسی که برای ما ساختن و خبرایی که راجع به دولت احمدینژاد و رابطهشون با مسجدجمکران و به خصوص حجتیهایها و مصباح اینا شنیدیم، طبیعتاً منم مثل شما قبل از اینکه این اردوی کذایی رو برم فکر میکردم جمکران یجورایی خیلی نادخه!
ولی خب اصلا یجوری نبود!
از دوور یه گنبد و دو تا گلدسته ی آبی که پرژکتورای بزرگی روشنشون کردن پیدا بود و خواهرا هم صدای اِبی واکمنشون تبدیل شده بود به مداحی این مرتیکه رضا هلالی که هیچ خوشم نمیاد ازش و اوسین اوسین میکنه!
بعد همینجوری که ما رفته بودیم توو حال خودمون ... یه آقایی مشاهده شد که کفشاش رو گرفته بود دستش و توی جاده تک و تنها، با پای برهنه داشت میرفت طرف مسجد و خلاصه حالش خیلی غبطه برانگیز بود!
شب که رسیدیم اونقدر شلوغ پلوغ بود که حد نداشت و انگار نه انگار ساعت یازده شبه و ملت هم طبق معمول در حال خرید بودن!
دو تا بازار بزرگ کنار این مسجد ساختن که حتما از هر مغازه ای هم خداتومن اجاره میگیرن و از شیرخشک تا برگچغندر تووشون پیدا میشد و نمیدونم مردمی که فقط به خاطر امام زمانشون به همچین جایی بین کوه و بیابون اومدن، چرا اینقدر مشغول بازار بودن و اونجا شلوغتر از محوطه مسجد بود...
به هر حال ما که توی این کبَر سن، دیگه چشم و دلمون از هرچی بازار و ... سیر شده، رفتیم سمت مسجد که ببینیم چه خبره!
مسجد جمکران یه محوطه ی خیلی بزرگ داره! (اِندِ اطلاعات دادن!) و کلی دارن خرجش میکنن و در ادامهی خرجای بیخود، دو تا منارهی بتونی خیلی گنده هم دارن میزنن که طرح مناره های عربستانه
از صحن و حیاط میرم سمت مسجد ...
آقا بی شوخی میگما... من تقریباً 8545257 تا امام زمون دیدم!
غیر از بعضیا ... بعضیای دیگه یه هیبتی داشتن که اگه توو شهر ببینیشون ناخداگاه یاد عالم ملکوت میوفتی!
لباس سفید بلند ... ریش مرتب ... صورت نوربالایی ... یه روسری سفید هم انداخته بودن روو سرشون و ...
داخل مسجد هم بوی جوراب نمیومد!(یحتمل از معجزاته!)
چراغای روی دیوارا هم طرح قدیمی جالبی داشت
دیگه؟
پنکه سقفیا با یه میله ی حدود چهار/پنج متری به دو متری زمین میرسید و قسمت راست مسجد هم در حال تعمیرات بودن!
از نماز و آداب سخت این مسجد هم بگذریم بهتره!
فکر کن حمد رو میخونی ... میرسی به ایاک نعبد و ایاک نستعین و باید صد بار تکرار کنی و سوره توحید هم هفت بار (اگه درست یادم مونده باشه!!)
بعد ذکر رکوع و سجده هم هفت بار
آخرش هم یه چیزی بود که هزار بار باید میگفتی!
خلاصه یجورایی کی حوصله داره و آدم کف میکرد و کمرش تیر میکشید و پاهاش خواب میرفت!!
نمیدونم این نمازه رو کی اختراع کرده ... خدا پدرشو بیامرزه ..
بابا خوش انصاف این برای کسایی که ریاضت نکشیدن و نماز یومیهشون رو هم به زور میخونن خیلی سنگین و خفنه آخه!
بگذریم
خلاصه اینکه به اصرار مسئول اردو شب تا صبح رو جمکران بودیم
خب چون مرتیکه برای هفتاد تا خانم و یه آدم جای خواب تدارک ندیده بود!
خب صبح بعد از اذان هم جالب بود
ملت همه توی حیاطا و حسینیه بغل مسجد خوابیده بودن ...
خواب که نه ... ولو شده بودن!
بعد اذان رو که گفتن ... انگار که قیامت شده باشه و مرده ها زنده بشن ...
همه بلند شدن و شلوغ شد و هرکسی با عجله میخواست خودشو به آب برسونه که وضو بگیره و به نماز صبح جمعه برسه ...
خلاصه خیلی صحنه ی جالبی بود و نماز صبح به جماعت ندیده بودم اینجوری
بعد از نماز دیدم خیلی علاف میشم اگه بخوام منتظر خواهرای دانشجوی باحالمون بشم که با فس و فس بخوان جمع بشن و یادم افتاد که یه جا رو خیلی دوست دارم ببینم ... چاه امام زمان!
یادتونه که هیئت دولت در شروع به کارش بصورت خیلی سمبلیک نامه نوشتن و انداختن توو این چاهه؟!
رفتم از یکی از این خداما پرسیدم کجاس؟
گفت پشت مسجده و باید از اینجا بری و ...
خلاصه رفتیم پشت مسجد .. یه سری درخت کاج بود که روی هر کدومش n تا گنجیشک داشتن جیک جیک میکردن و هیاهویی به پا بود
بعد دیدم یه عده یه جا جمع شدن و دو تا پارتیشن مردونه و زنونه درست کردن!
قربون ِ امام زمان که چاهش هم مردونه زنونه س و فکر همه جاشو کرده!!!
بعد دم ورودی هر کدومش یه دکه ی نذورات گذاشته بودن!
روی دیوار یه آداب عریضه نوشتی چاپ کرده بودن که ملت بدونن چی بنویسن!!
(عکساشو میذارم!)
بعد اینش هم خیلی جالب بود... یه چیزی تهش نوشته بود توو مایه های اینکه نذوراتتون رو عین احمقا نندازین توو چاه و بیارین بدین ما بخوریم ... ولی عرایضتون به خدا و امام زمون رو بندازین!
چون حتما و در اسرع وقت رسیدگی میشه!!
بیخیال
چیزی که تمومی نداره خرافاتیه که به دین چسبوندن تا خودشون نفع ببرن...
با عرض پوزش ما بهش میگیم استحمار
هوا گرگ و میش بود ... یه چندتایی عکس انداختم و رفتم دیدم خواهرا هم جمع شدن و رفتیم سوار شدیم و راه افتادیم به سمت شهر باستانی نیاسر ...
به شرط حیات ... ادامه خواهد داشت ...