حج عوام دیگر است و حج خواص دیگر
حج عوام قصد کوی دوست است و حج خواص قصد روی دوست
آن رفتن، به سرای دوست و این رفتن، برای دوست
عوام به نفس رفتند ، در و دیوار دیدند
خواص به جان رفتند، گفتار و دیدار یافتند
و روش خاصگیان در این راه چنان است که آن جوانمرد گفت:
خون صدّیقان بپالودند و زان ره ساختند
جز به جان رفتن درین ره یک قدم را بار نیست
او که به نَفْس رود ، رنج یابد و بار کشد تا گِردِ کعبه برآید
و این که به جان رود ، بیارامد و بیاساید و کعبه، خود گِردِ سرایش برآید.
و اندر این معنی حکایت ابراهیم خواصّ است (قَدَّس الله رُوحَه) که گفت:
وقتی از سر محرومی ِ خود به روم افتادم، گَردان گَردان، چنانک افتاده اند به هرجای مردان، متحیر و سرگشته، بیچارهوار و گم کرده سررشته...
این خبر در روم افتاده بود که دختر پادشاه روم دیوانه گشته و پدر مر آن دختر را به بند دیوانگان بسته و اطباء جملگی از علاج آن بیمار درمانده اند
زمان تا زمان نفس ِ سرد میآرد و اشک گرم میبارد
گهی گرید و گهی خندد!
بجای آوردم که آنجا تعبیه ای است .. به سرای مَلِک رفتم
گفتم: به علاج بیمار آمده ام.
چون دیدهی مَلِک بر من افتاد، گفت: به علاج دختر آمده ای؟ و گمان برم که طبیبی؟
گفتم : آری ، خداوندی دارم طبیب ، آمده ام تا دخترت را علاج کنم
گفتا بر کنگره های قصر ما نگر تا چه بینی؟
برنگریستم، سرها دیدم بریده، و بر آن کنگره ها نهاده!
گفت هر که او را علاج نکند، مکافاتش این است که میبینی!
گفتم باکی نیست
گویند مرا که خویشتن کرد هلاک
عاشق ز هلاک خویش کی دارد باک
مَلِک چون دید که من آن سرها بر آن کنگره ها دیدم و ناندیشیدم، خانه ای به اشارت به من نمود و دختر در آن خانه بود.
درون رفتم
هنوز قدم در خانه ننهاده بودم که این آواز شنیدم
« قُل لِلمؤمنین یَغُضُّوا من ابصارهم » همانجا بماندم،
سراسیمه ی وقت وی گشتم و متحیر حال وی شدم، دیگر باره آواز آمد که ای پسر خواص!
شرابٌ لایزید الّا العطش و طعامٌ لایزید الا الدَهَش!
از پس پرده گفتم یا اَمَة الله! این چه حال است و این چه وجد؟
گفت: « ای شیخ وقتی در میان ناز و نعمت نشسته بودم با کنیزکان و خاصگیان خویش، ناگاه دردی به دلم فرو آمد و اندوهی به جانم رسید، از خود فانی گشتم و واله شدم.
هنوز به خانه فرو ناآمده تمام که آن درد مستحکم شد و آن کار تمام!
چون از آن وجد و وَله آسوده تر شدم، خود را در بند و زنجیر یافتم، حکمش را پسند کردم و به قضایش رضا دادم،
دانستم که وی دوستان ِ خود را بد نخواهد تا خود سرانجام این کار به چه رسد.»
گفتم چه گوئی اگر تدبیر کنیم و حیلت سازیم تا به دارالاسلام شویم؟ و اسلام را تربیت کنیم که دریغ آید مرا چون تو عزیزی را به دارالکفر بگذاشتن!
گفت: یا ابن الخواصّ! چه مردی بوَد به دارالاسلام اسلام را پرورش دادن؟
مرد آن است که به دارالکفر اسلام را در برگیرد و به جان و دل بپرورد،
و در دارالاسلام چیست که اینجا نیست؟
گفتم کعبه ی مشرّف معظّم مکرّم که مقصد زائران است و مشهد مشتاقان!
گفت کعبه را زیارت کرده ای؟
گفتم زیارت کرده ام آن را هفتاد بار.
گفت: بر نگر!
برنگریستم ... کعبه را دیدم بر سر ِ سرای وی ایستاده!
آنگاه گفت: ای پسر خواصّ! هر که به پای رود کعبه را زیارت کند و هر که به دل رود کعبه به زیارت وی شود!
گفتم: به آن خدای که تو را به عزّ اسلام عزیز گردانید، سرّ این با من بگوی که این منزلت به چه یافتی؟!
گفت: نکرده ام کاری را که آن حضرت را بشاید، اما حکمش را پسند کردم و به قضاء وی رضا دادم!
گفتم اکنون مرا تدبیر چیست که از اینجا بیرون شوم؟
گفت چنانک ایستاده ای، روی فرا راه کن و میرو تا به مقصد خود رسی!
به کرامت وی راهی پدید آمد که در آن هیچ حجاب و منع نبود و کس را بر من اطلاع نه، تا از سرای وی بیرون و از دارالکفر به دارالاسلام باز آمدم.
تفسیر کشف الاسرار و عُدة الابرار
رشید الدین میبدی