دلم این روزها خارج از حدود و حیطه ی اعتباری ِ محسوساتِ صرف خیلی چیزها میخواهد که ببیند و بشنود و بخواند و بچشد و لمس کند
آن هم از نوع حق و ناحقش!
راستش بیشتر دلم میخواهد که فرمان بدهد تا خلق کنم
مثلا همین دیشب دوست داشت نقاشی ماه را بکشم روی دیوار اتاقم ... یک دایره ی سفید با یک عالم چالهی بزرگ و کوچک
یا ... امروز که دلم میخواست ، تو بنشینی و من نگاهت کنم ...
دل بینوای من ... نوایش خشک شده به گمانم که به هذیان میاندازدم ...
ببخش ... اینجا که سوت و کور است ... آنجا چگونه ای تو؟
بعد هم به جلالیت میافتد ...
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار ... کان جادوی کمان کش در عزم غارت آمد
راستی میدانی معمولاً آدمها وقتی غلظت تناقض خونشان بالا میرود دوست دارند که هایهای گریه کنند و در اکثر مواقع هم چون این امکان برای اکثریتشان وجود ندارد بغض میکنند و دق میکنند...
ای روزگار ... بیچاره آدمها ...
نوشته جناب Lord در تاریخ: May 22, 2006 9:30 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/857