پیادهرویهای هر روزهی بلوار خلوت و سرسبز دانشگاه تا میدون شهرک رو دوست میدارم یجورایی بین صدای پیچیدن باد به پای برگای چنارای چتری و تکون خوردنشون، آدم هر کاری که دلش بخواد میتونه بکنه تا فکر کنه آزادی داره یا خودشو با طبیعت هماهنگ کنه و لذت ببره... از همه مهمتر هم فکر کردن ... اونم نه از نوع یواشکی و توی محدوده ی کوچیک کرهی مغز ... بلند بلند ... مثل ِ خود ِ دیونه ها!
بگذریم
امروز داشتم به یه چیزی فکر میکردم که فکر کنم خیلی پیچیده بود! بعد وسطش از خودم پرسیدم چند سالمه؟! خب متولد 62 ام دیگه ... یه ماه دیگه هم باید بگم: من ... به من 23 سالِ منه!
اَ پسر خیلیه! پیر شدیم ... رفت ...
ولی خب در واقع اینجوریا هم نیست
شناسنامه م رو خیلی دیگه بزرگ گرفتن
شروع زندگی رو اگه اول عمر بذاریم و عمر از جایی شروع بشه که آدم زندگی رو به یاد داره، من از ده/ یازده سالگیم رو دقیق یادمه و قبل از این سن فقط یه سری خاطرهی پراکندهی موهوم یادم مونده و به عبارتی شروع یادگیری ِ ذهن خودآگاهم همین سن بوده! (خنگ خودتی!)
پس تا اینجا شدم دوازده ساله! بعدش معمولا و اغلب هم هشت ساعت از 24 ساعت رو که خواب بودم و میکنه به عبارت یکسوم! دو سوم از دوازده سال هم میشه هشت سال!
ایول! ... بنده در واقع یک ماه دیگه هشت ساله میشم!
خدایی خب خوب پیشرفت کردم توو زندگیم! در ضمن زیاد هم توقع نداشته باشین دیگه ... بچه تازه اول جوونیشه p: و کادوی گنده هم فراموش نشه!
نوشته جناب Lord در تاریخ: May 29, 2006 9:16 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/858