دیشب خواب دیدم یه جایی یه نمایشگاهی دعوت شده بودم و قرار بود راجع به یه چیزایی حرف بزنم! خنده دار بود بیشتر ولی برخلاف خوابای پراکندهی قبلی ایندفعه یه چیزای منسجم و درست و حسابیی میگفتم که حتی خودمم نمیدونستم دقیقاً چیه و بامزگیش این بود که وسطش انگلیسی هم می بافتم! بعد امروز بیدار شدم و یه سریاش رو پیدا کردم! (ماشالا به حافظه ی ناخودآگاه!) هرچند خیلیاش رو قبلاً دیده بودم ولی خب اسماش رو انگاری توو خواب بلد بودم فقط! تابلوی نور اتاق خواب از Steve Hanks که کلاً اینطور که پیداس نقاش صحنه داریه! بعد تابلوی بهار از Pierre August و بوسه از William Adolph Bouguereau و از همه قشنگتر و مهمتر تدفین آتالا [The Entombment of Atala] که آنه لویس گرودت زحمتش رو کشیده و این آخری رو دیگه خوب یادمه که کلی داشتم برای حضار که قیافهی هیچکدومشون یادم نیست و قبلاً ندیده بودم و محض رضای خدا یه آشنا هم توشون نبود، مفصل توضیح میدادم ...!! آقا حظی بردیم مبسوط از اینهمه مهم بودن! یعنی فکر کنم حس خودبرتر بینی و خودخواهیه کاملاً ارضا شد! اه اه ... بامزه س که داشتم حرف میزدم و همزمان یاد بلخاری هم افتاده بودم؟! فقط من هنوز توو این موندم که توو خواب چرا اینقدر الکی پیشرفت های عظیم دست میدهد و اینقدر با بیداری فرق دارم ... به قول دکتر فروید (ره) یحتمل عقده های فرو سرکوب شدهی زمان بیداریه که توی خواب بیدار میشه... شانس بیارم این مرض ِ در خواب حرف زدن و مکاشفات تموم بشه قبل از اینکه زن و بچه دار بشیم... خیلی ناجورهها... فکر کن بندگان خدا نصفه شبی باید بشینن لکچرای بنده رو گوش کنن و زابرا بشن! خدانکنه توی خواب ایندفعه ویلیام جیمز بشم و راجع به اسپیرچوال استیتز حرف بزنم که دیگه حتی از خُرخُر کردن علما هم بدتره! خودش بخیر بگذرونه ...
نوشته جناب Lord در تاریخ: June 4, 2006 4:49 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/861