زمانی خدای گم شده ای اینجا بود
در بلند گو پیج کردیم ...
مادر و پدرش آمدند و به خانه بردندش
چقدر بچگانه و دوست داشتنی بود رفتارش ... و چقدر زود گذشت.
راستی!
میدونی ... خیلی بده که آدم هیچوقت چیزایی که واقعاً میخواد بنویسه رو نتونه بگه ...
مثلا به جای اینکه بیام فکرم رو تخلیه کنم و از مالکیت اعتباری موجودات نسبت به اشیاء بگم یا استنباطی که میشه از بهشت و دوزخ تحت نظریه حرکت جوهری ملاصدرا کرد ...
میام میگم امروز برای ششمین بار دخترک همینجوری که سرش رو پایین گرفته بود بهم دوباره عطر داد ...
ایندفعه هم مثل دفعه های پیش بوی تلخی داشت که البته خیلی محشر بود و خوشم اومد!
نمیدونم بابت اینکه هر روز بهم عطر بده چقدر میگیره ... اونم جلوی اونهمه آدم ... توی ایستگاه مترو و روی یه نوار باریک کاغذی ... بعدم مثل همیشه میگه بفرمایید داخل مغازه امتحان کنید و اصلا فکر نمیکنه که من باز دیرمه و باید با عجله به کلاسم برسم...
هرچند مهربون به نظر میاد ... اما خدا کنه قصد بدی نداشته باشه!