
گر سفر بی إذن آغاز گشته ...
گر صد دل بی اذن به چپاول رفته ...
گر زمام امور از دست رفته ...
گر عمر به زوال گرويده ...
گر دل را يارای بازگشت از کوی يار از کف رفته ...
گر به قمار ديدار يار ، خرقه رهن خمار و مستان بيدل گشته ...
گر هيچ سرمايه باقی نمانده ...
گر لياقت سفر به قاف با عتاب يار از بين رفته ...
گر آمال اين دل صاحب مرده و صاحبِخانه، هر دو به مشتی خزعبلات بدل گشته ...
گر هوس سرو قامت از بهر سيم و زر به خيال باطل بدل گشته ...
پس کرم معشوق که به اوصاف کرامت و عنايت و سخاوت موصوف گشته به کجا رفته؟
پس رحم او که رهپويان بي آن در قعر فنا گرفتار آيند در کجا مانده؟
پس شفقت وی که دل بيدلان را از هر محبتی کاف است در ره مانده؟
پس ندای منادی و دميدن بسم لله و نوای الرحيل به گوش او نرسيده؟
پس دل را گذر از وادی نوميدي در کف نمانده؟
پس يأس سراسر اقليم وجود را تسخير کرده؟
پس ردّ دست نياز حاجتمندان همچنان رسم پریوشان مانده؟
پس عتاب سائلان نماد عظمت پریچهرگان شده؟
پس جان افشاندن بر درگاهت به هيچ انگاشته شده؟
پس اجابت دعای ما فراموش شده؟
پس منجی ما را چه شده؟
از مهدی