Info
Untitled 25

یه شاعری همین طرفا ...

تقریباً ته سینه ای که دیگه قلبی تووش نیست...

داره آروم آروم یه شعری رو زمزمه می‌کنه برا خودش...

می‌گه  هر کسی از ظن خود ...  بعد مکث می‌کنه و می‌ره توو فکر ...

اگه بگه نشد یار من، وزن شعر به هم می‌خوره و لابد دیگه تعادل نداره ...

اصلا مگه کسی با ظن هم یار می‌شه؟!

حتماً معمولاً اینجوریه که گفتن دیگه ...

بعد هم می‌گه بی یار مائیم ...  

از یه طرف می‌گم خوشا به سعادتت

از طرف دیگه می‌گم طفلی و دلم میخواد دلم براش بسوزه ...

اما حیف که دیگه دلی برای سوزوندن ندارم ...

همش اون زمانی که باید فکر زمستون بودم و نبودم سوخت...

الان ... درسته که سیاهه ...

ولی بازم می‌شه دل خوش داشت به براق بودنش ...

بیخیال

یه شاعر دیگه اما هست که میگه

اونود ما کی دونيا فانی  ...

وئرن الله آلير جانی

بن نسیل اون‌تروم سنی ...

جان بدندن چيخمايينجا


نوشته جناب Lord در تاریخ: June 17, 2006 11:22 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/874


نظرها:
1-

همون بهتر که این بی عنوان ها کامنت دونی نداشته باشه. خدایی اش چی بگم که خدا رو خوش بیاد؟ فقط این آخرش رو ترجمه کن لطفا. شاید چیزی دستگیر شه!


نوشته جناب فاطمه آسمون در تاریخ June 26, 2006 11:55 PM


نظر شما