
هاتفی از گوشه ی میخانه دوش
گفت ببخشند گنه، مِی بنوش
لطف الهی بکند کار خویش
مژده رحمت برساند سروش
این خِرد خام به میخانه بر
تا می لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یار
روی من و خاک در می فروش ...

نوشته جناب Lord در تاریخ: July 3, 2006 7:09 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/879
نظرها: