خب ... سلام!
به هر حال امتحانات ِ طاقت فرسای آخرین ترم هم بالاخره تموم شد و مثلا خیر سرم الان بعد از چهار سال باید کارشناس رشتهم شده باشم...
![]()
راستش وقتی حرف از شروع دوباره زدم قصدم این بود که از گفتن حرفای اضافی و هجویات دوری کنم و سبک و سیاق نوشتهها رو ببرم به سمتی که بیشتر به حال و هوای این روزها و شبهام میخوره و اغلب ساعتای زندگیم رو دارم صرفش میکنم ...
بعد با خودم گفتم در قبال شمای خواننده که حالا به هر دلیلی میای اینجا و وقتت رو تلف میکنی هم خب باید یه چیز قابل عرضه داشته باشم
میدونم ... شاید بعضیا بگن از اون احساس مسئولیتای مسخرهس
ولی میخوام یه حرفی رو بخونی که یه باری از روی دوشت برداره (اصولاً از یاد دادن و تلقین خوشم نمیاد تازگیا)
چجوری بگم ... اینجا برای این نباشه که فقط من با نوشتن ِ تووش خودمو خالی کنم و حال کنم ... به تو هم یه چیزی غیر از لبخند و غصه بماسه ...
اما قضیه ی که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها شد
یعنی موندم که از کجا بگم ... از پایین بریم بالا یا برعکس ...
بعد گفتم خورد خورد و اندک اندک (!) هر چی که توو این مدت به ذهنم رسیده و به نظرم جالب اومده و توو هر زمینهای که بوده ... همونو بنویسم
نظریات و برداشتهای شخصیم راجع به همه چی ... از صورتهای مختلف ادیان ابتدایی و قدیم بگیر تا زرتشت و مزدک و مانی و بودا و چین و هند و خاور دور ... از یهود و مسیحیت و اسلام و فرقههاشون تا نظریههایی که بزرگان و کوچکان از خودشون راجع به همهی اینا در کردن و فرقه های جدید دینی ِ آمریکا و اروپا و نظر هر کدومشون راجع به دنیا و ما و رابطهمون با زندگی و اطراف و اکناف و اصناف و ...
بعد البته خیلی دوست دارم وسطاش از عرفان (چه به مفهوم خاص و چه مفهوم عامش) حرف بزنیم و بعد هم تأویل قرآن و ...
ناغافل یاد یه چیزی افتادم ... یادش بخیر ...
یه زمانی میخواستم به زبون ِ خودمون ترجمه کنم قرآن رو ... محاوره ای و شکسته ... خیلی وقت نیست ... همین پنج سال پیش...
بعد به هر کی از بزرگان و اساتید عربی گفتم ... گفتن شما مشکلی نداری از نظر القای مفهوم ... چون میفهمی(!) اما شأن کلام خدا پایین میاد ... اومدم در جوابشون یه چیزایی بگم ... دیدم به تکفیرش نمیارزه ... وخب الان میفهمم که چه شانسی آوردم که همه منصرفم کردن...
بگذریم
راستش هیچوقت نمیخوام از همه فاصله داشته باشم و برای همینم لحن نوشتنم همینجوری که همیشه هست میمونه
شاید چون دلم نمیاد خودم رو لااقل اینجا از نعمتی به اسم خودمونی بودن محروم کنم
هیچوقت هم نفهمیدم چرا بعضیا وقتی میخوان راجع به یه سری چیزا حرف بزنن، اونقدر قلمبه سلمبه حرف میزنن که کسی غیر از خودشون نفهمه ... یا همین قضیه ی رمزی و اشاری حرف زدن...
خب بابا اگر اون دستگاه کشف رمز از بین بره که دیگه چیزی برای اهلش و اونایی که میخوان رشد کنن هم باقی نذاشتین... چه برسه ...
بیخیال
حرف آخر ...
میدونم که راضی نگه داشتن ِ همه خیلی سخته و در نهایت باید رنگین کمون باشی تا همه ازت خوششون بیاد ... ولی سعی میکنم زیاد از خودم فاصله نگیرم تا به همه نزدیکتر باشم (عجب دابل تاکی از خودمون در کردیم ها!!)
:)
یه چیز دیگه اینکه سعی می کنم یه روز در میون حتماً از خودم بی خبر نذارمتون!!
بعد تا یادم نرفته و زیاد فکر نکنین از اون جنبه منفصل شدم ...


پس فعلاً