ببین ...
بالاخره در طول تاريخ آدما با عقايدشون زندگي کردن ...
هرچند در خلوت آنچنان هم بهش پايبند نبوده باشن
اما به نظرم تعریفی که از ایمان به اون اعتقادات میتونیم داشته باشیم فقط پایبندی به عقایدیه که فرد توی خلوت خودش داشته و از عهده ی رعایت کردنشون بر اومده ...
نه با زور دگنک و فشار عصبی و ترس از عِقاب و به طمع ِ پاداش، بلکه خیلی راحت و ریلکس و خونسرد و در آرامش کاملی که فقط از ایمان ِ قلبی و عمیق برمیاد
و البته بدون عوارض و بازخوردهای منفی ِ احتمالی آینده، اونجوری که فروید بازگو میکنه
یعنی یجورایی بدون افراط و تفریط و در تعادل نسبی بودن ...
که بعد به تدریج و اگر مداوم بشه میتونه به تعادل کامل داشتن منجر بشه
حالا به جای عقاید میتونیم بگیم طرز فکر ... در معنا و مفهوم زیاد فرقی نمیکنه
اما اینو بگم
من ندیدم جایی نمونه ی یه طرز فکر کامل رو داشته باشیم که مثال زدنی باشه؛ غیر از اینکه تحت یه عقیده ی کاملی قرار گرفته باشه ...
و بالعکس هم نداره.
گفتم عقیده ی کامل که تعریفش محدود بشه!
حالا درست بودن ِ اون ایمان و عقیده یا طرز فکر به این بستگی داره که چقدر آدمای دیگه از وجود ِ تو احساس امنیت, راحتی و آرامش بهشون دست بده
من لااقل حق و باطل بودن ِ عقاید رو از این تشخیص میدم که چقدر اون عقیده به من یا دیگران آرامش و احساس امنیت میده
این دیگران یعنی آدمایی که از نظر روانشناسی نرمال به حساب میان و ناراحتی و مشکل ِ حاد و بغرنج و عقده ی خاصی ندارن
چراکه اگر اون دیگران هماهنگ با اون عقایدی که برای بقیه آرامش بخشه نباشن، باز از حیطه ی این تعریف خارج میشن.
فکر می کنم این دیگه خارج از محدوده ی نسبی انگاری، برای هر انسانِ فهمیده ای قابل تجسم عینی باشه و مشکلی برای پیدا کردن ِ مصداق های این تصور نداشته باشه.
صلح طلبی، انسان دوستی، آرامش روحی و فکری و دوری از پرخاش و عصبیت و دیوانگی برای همه تقریباً قابل درک و هضمه ... ولی خب استثنائاتی هم پیدا میشن که طرفدار ناراحتی و خونریزی و ایجاد وحشت و سر و صدا و مزاحمت هستن ...
پایان ِ حرفم اینکه این تعریف منه و تو میتونی تعریف خودت رو داشته باشی...
(: