دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گـر دامن وصل تو گـرفـتـن نـتـوانـم
با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ چـون غـنـچه پائـیـز شکـفـتـن نتـوانـم
ای چشم ِ سخن گوی، تو بشنو ز نگاهم دارم سـخنی با تو و گـفـتـن نــتــوانـم ...
به نظرم نوشتن یه بیت شعر به جای نوشتن هزار صفحه مطلب ارزش داره واقعاً چه نثریه که بتونه اینهمه حرف برای گفتن داشته باشه یا بتونه به اندازهی این تاثیر بذاره؟
عکس هم همینجوریاس البته ...
پ.ن: این شعر از عوارض بیکاری در محل کار و گوش دادن به رادیو پیام است و اینکه آدم ممکنه از یه شعری خوشش بیاد و چون خوانندگان محترم به دلیلی نامعلوم هر شعر رو دوبار تکرار میکنن بنویسش تا بقیه هم لذت ببرن! تقاضا مینمایم لذت ببرید!
نوشته جناب Lord در تاریخ: August 6, 2006 3:11 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/887