Info
نوشته های قبلی
1-زبان عرفان
2-سرود ملی
3-Israel, Swiss and etc
شادم به خیال تو

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

          تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
          من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گـر دامن وصل تو گـرفـتـن نـتـوانـم

         با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
         گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

         فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
         چـون غـنـچه پائـیـز شکـفـتـن نتـوانـم

ای چشم  ِ سخن گوی، تو بشنو ز نگاهم
دارم سـخنی با تو و گـفـتـن نــتــوانـم ...

 

به نظرم نوشتن یه بیت شعر  به جای نوشتن هزار صفحه مطلب ارزش داره
واقعاً چه نثریه که بتونه اینهمه حرف برای گفتن داشته باشه یا بتونه به اندازه‌ی این تاثیر بذاره؟

عکس هم همینجوریاس البته ...

پ.ن: این شعر از عوارض بی‌کاری در محل کار و گوش دادن به رادیو پیام است و اینکه آدم ممکنه از یه شعری خوشش بیاد و چون خوانندگان محترم به دلیلی نامعلوم هر شعر رو دوبار تکرار می‌کنن بنویسش تا بقیه هم لذت ببرن!
تقاضا می‌نمایم لذت ببرید!


نوشته جناب Lord در تاریخ: August 6, 2006 3:11 PM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/887


نظرها:
1-

سلام. این شعر رو کدوم خواننده خونده بودند؟ می دونم یه اجراش متعلق به استاد شجریانه که توی گلهای تازه اجرا کرده اند. اما بعید می دونم رادیو اونو پخش کرده باشه، درسته؟! در هر صورت محشره.


نوشته جناب فاطمه آسمون در تاریخ August 8, 2006 1:45 AM

2-

خب من همین الان اون اجرای شجریان رو پیدا کردم.اگه مایل باشید براتون بفرستم. البته یه چیزی حدود بیست و نه مگابایت هست. اگه سرعت بالا دسترسی دارید خوبه. البته اجرا کاملا آوازیه. به هر حال منتظرم.


نوشته جناب فاطمه آسمون در تاریخ August 8, 2006 3:17 PM

3-

ابنم بک شعر از طرف من :

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،

ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،

زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

شاعر : معین کرمانشاهی


نوشته جناب بهروز در تاریخ August 10, 2006 12:44 PM

4-

مرسی


نوشته جناب مسعود در تاریخ October 25, 2006 9:14 PM


نظر شما