خب خدا رو شکر با دست و دل پر و پیمون برگشتیم!
آقا بنده یخورده دچار خود تحویل گرفتگی میشم وقتی میبینم از اقصی نقاط مُلک زمین برامون پیغام میاد که کجا رفتی؟
همچین بین خودمون بمونه ... آدم از فرط بیجنبگی هم که شده امیدوار میشه به زندگی!
خب سفر بودم
کجا؟ گفتم دیگه، سفر
فرض نما که آن دیار را سفر گویند
و مهم رفتن بود و ما هم صرفاً طی طریق کردیم
وگرنه که نه پای رفتن بود و نه طلب ِ رفتن
اما از اونجایی که خوشی دیری نمیپاید، عرض شود که بازم تا یه مدت فکر نکنم به اینجا برسم از بس که سرم شلوغه
ایمیلها هم اگر هنوز جواب ندادم و دیدید که از دو هفته گذشته، به بزرگواری خودتون عفو بنمایید ... حتماً یا وقت نشده یا مصلحت نبوده و پاسخی نداشتم
و خودتون باید بگردید دنبال جواب.
تا کِی وضع اینجوریه نمیدونم، ولی سعی میکنم یه مطلب مفید برای آینده ی نزدیک بنویسم!
فعلاً هم برای خالی نبودن عریضه مجبورم به همین یادداشت پایین اکتفا کنم...

امروز صبح در حالی که از خستگی داشتم میمردم، نمیدونم چرا لابهلای پیچیدگیهای متورم مغزم دنبال یه تعریف زمینی از عاشقیت بودم!
البته ربطی به گذشتهها و اینکه این روزها مدام یاد جوونیامون میوفتم نداره ...
همینطوری یهویی در راستای تکمیل لغتنامه ی شخصی، یه چیزایی به ذهنم رسید
حتی نمی دونم قبلاً جایی چیزی راجع بهش نوشتم یا نه
خلاصه نتیجه این نوشته ها شد که:
به آن دو نفری که بدنبال محبت باشند و تشکیل یک زوج انسانی را بدهند
و به نقطهای از شناخت ِ ظاهری یا باطنی و یا هردو شناخت از هم رسیده باشند
و چنان غرق توهم و خیالپردازی و یا شیفتگی نسبت به هم شده باشند
و این قوه ی خالقه ی خیال و یا شیفتگی از کاسهی سر بر دل جاری گردیده باشد
و دیگر برایشان این توان نباشد که به یکدیگر فکر ننمایند
و شوریدگی و دیوانگی و در نهایت جنون، نزدیک بوده باشد
به ناچار میگویند که آن دو عاشقند
و اگر چنانچه بازگو کنند این دلبستگی را، هر آنچه بعد از آن رخ میدهد لاجرم عاشقیت است.
اگر تمام سطور بالا از یک جانب و یک نفر باشد، عاشقیت یک طرفه را میسازد که البته به قول آن بزرگوار:
چه خوش بی مهربانی از دو سر بی ... که یک سر مهربانی دردسر بی
(فکر کنم همه یجورایی تجربهش رو دارن!)
و این حسن ختام هم اشارتی باشد برای اهل دقت و نظر و اشارة که
محبت از نوع زمینی و انسانی نیز زمانی که خالص باشد و نه از روی رنگ و جفنگ، نه تنها بیشباهت به محبت آسمانی و لطف حضرت حق به بندگان و دلدادگی ِ بندگان به حضرتش نیست ... بلکه نمادی میشود از همان محبت الهی...
و در مراتب بالاتر، عارف، مجنونوار خاک کوی لیلی را میبوسد شاید که مشامش به بوی معشوق ِ ازلی آشنا گردد ...
والسلام.