1- چهار مرد از بزرگان و اهل مکنت و تجارت و ادب و سیاحت، در طلوع و ظهر و غروب آفتاب ِ روزی از روزهای شعبان المعظم، شیخ ما را روزه دار یافتند و مجذوب ِ وی شدند و تا طلوع ناهید حدیث زهد وی بگفتند
بعد از صلوة عشاء در حجره ای از رواقهای مسجد جامع ، هر چهار مرد گرد هم آمده بودند و با دیدن ِ سکنات و وجنات و قیام و قعود شیخ همی به وجد آمده و شیدای سیمای عارف گونه ی وی نیز گشته و لاجرم به نزد وی شتافته و بدو گفتندی که افسوس ... اگر هر کدام از ما را دُختی بود زیبا روی و پاک دامن و نیکو خصال و درخور ذات بی نقص ِ تو ، همانا به عقد تو در میآوردیم و مهر ایشان را نیکنامی تو قرار میدادیم تا کنیزت باشند و عمری به خدمت تو بگزارند ...
شیخ تبسمی نمود و بر پوستینی پاسخی به هر چهار نبشت که در نهایت لطافت و ظرافت بود و حکایتی گشت از برای اهل دقت که ...
خداوند جلّ و اعلی خر را بشناخت که همی شاخی بر سر وی ننهاد ...
2- جناب آقای دکتر گوارش فرمودن غذاهای پر فیبر مصرف کن و حتماً سحری میل نما و افطار تا سحر مایعات بخور و چنین و چنان که هم گشنهت نشه و هم اینکه یه هشت کیلیویی کم کنی و وزنت تازه متعادل بشه!
والا ما که همش داریم سالاد میخوریم و نون پنیر سبزی!
نمیدونم چه حکایتیه که چهار روز اول چهار کیلو کم کردیم، اما الانه مثل اینکه قضیه نتیجهی عکس داره میده
امروز بدیدم مژه ای رفته درون ِ چاله ی چشم گرانم و عادتاً فوتی نمودم ...
آقا هر چی لب پایین رو بیرون تر دادیم و لب بالا رو توو تر و کلی از ریخت و قیافه افتادیم و فوت نمودیم ... افاقه نکرد که نکرد!
از شدت وزن گیری ِ غیر ارادی فوتمونم دیگه به چشممون نمیرسه!
دستها هم که همه فازمالی شده بود و کثیف و اونقدر عاجز شدم که دیگه میخواستم برم توو آینه فوت کنم ...
ببین تو رو خدا آدم به چی بنده؟! یه مژه از پا درش میاره ... اونوخ این همه ادعا!!
بگذریم
خلاصه اینکه اگر تا پایان ماه رمضون آگهی ترحیم ما رو اینجا دیدین و توو سایت بهشت زهرا سرچ کردین و ملاحظه شد که دلیلش بالا بودن ِ فریزگریناچ خون بوده، دیگه خودتون با زبون خوش فاتحه رو نثار کنین!
ولی جدی جدی خدا بخیر بگذرونهها ... تازه دارم نگران میشم
[خودم که فکر کنم بخاطر ترک کوهنوردی باشه!]
پ.ن: لطیفه ی اول رو زیاد جدی نگیرید ... از اثرات توهم و تخیل و خود سعدی بینی و این حرفاس!