Info
غرور می‌دونی چیه؟

تاحالا منم فکر می‌کردم عدم تواضع و فروتنی و یه نوع خودبرتر بینی و خودشیفتگی در مقابل سایرین و محل نذاشتن به عقاید و احساسات و عواطف بقیه اسمش می‌شه غرور
و البته نوع مثبتش هم عزت نفس
[اما نمی‌دونی چطور با تمام وجود اون غرور تاریکی که نباید رو، حسش کردم ...
هرچند بابا لپ تاپه رو شاید نه از قصد ولی عمداً جا گذاشته خونه ی دوستش ... ولی خب عیب نداره، فردا حتماً می‌خونی دیگه]

ببین مثل اینه که بخوایم در مورد فقر بدونیم
به نظرت یه استاد دانشگاه که دکترای جامعه شناسی داره وقتی بخواد یه مقاله راجع به فقر بنویسه اونم در حالی که کنار استخرش نشسته و داره آب پرتغال میک میزنه، چقدر مقاله‌اش تحقیقی، تحققی و واقعی از آب درمیاد؟!
یعنی ایشون چقدر می‌تونه خودش رو جای یه کارگری بذاره که تازه از کارگاه و کوره آجرپزی اخراجش کردن و صاحبخونه هم جوابش کرده و زنش هم چون نمی‌تونسته خرجی بده طاقت نیاورده و گذاشته رفته ده باباش اینا و فقط یه فندک و دویست تا تک تومنی توو جیبش مونده و بچه ی مریضش رو گذاشته خونه همسایه‌ها و خودش هم کنار جدول خیابون نشسته و زانوی غم بغل گرفته؟!

قضاوتش با خودت
ولی تصوری که اون کارگره از فقر داره رو در نظر بگیر ...
منم همینجوری غرور رو حس کردم ...
انگار که به هیئت خودم برام مجسم شده باشه
[ شایدم از ترسه که دارم می‌نویسمش تا شاید بتونم یجوری مشکلم رو با نوشتن حل کنم
نمی‌دونم ... ]
امشب داشتم مقاله‌های مختلف رو زیر و رو می‌کردم و یکی یکی کتابای فلسفی و اسم‌هایی که از تئوریا و صاحبان اندیشه های مزخرف توی ذهنم مونده رو دوره می‌کردم تا سر کنفرانس سه شنبه اگر بچه‌ها سوالی پرسیدن کم نیارم ...
نمی‌دونم چی شد که مغزم داشت یواش یواش ذوق ذوق می‌کرد و نبضش تند شده بود و حسابی داغ کرده بودم ... دیدی که گوشام این‌جور وقتا عین کنتور دیگ بخار قرمز می‌شه  ...

بعد از تموم شدن این کتاب جلدقشنگه و بحث اگزیستانسیالیست ها در مورد معرفت مفهومی (معرفت دانسته شده) و معرفت وجودی (معرفت زیسته شده) داشتم برای بار چندم به هویت و حقیقت و واقعیت دنیای مدرن و پارادایم دین سنتی و علم جدید فکر می‌کردم که کجاها می‌تونیم باهم مشترک در نظر بگیریمشون و ...
(می‌بینی تو رو خدا؟! یه مشت اراجیف به ظاهر دهن پر کن ... [خیلی بده که خودمم می‌دونم دارم واکنش منفی نشون می‌دم!])
با خودم می‌گفتم شاید همه ی اینا برای این ساخته شده که مردم رو از ابله بودن و الکی خوش بودن و لمپنیسم نجات بده 
ولی نمی‌دونم چرا ...
هرچند چیز زیادی هم بارم نیست ... ولی وقتی حس کردم همه ی این اسم و تئوری‌ها هیچ راهی رو برام روشن نکرده و فقط باعث شده حس کنم می‌تونم اظهار فضل کنم و توی خیلی از بحثا کم نیارم و حرفای آدمای بی بخاری که بهشون می‌گن فیلسوف رو بفهمم و از هر دری حرفی برای گفتن داشته باشم و هیچ سوالی رو با نمی‌دونم بی جواب نذارم و توی برخوردم با عده‌ای خاص، بزرگ‌منشانه رفتار کنم بدون ِ اینکه واقعاً اینطوری باشم... با تمام وجود حس کردم این علمی که می‌گن غرور میاره چطوریه ...
ته دهنم تلخ شد ...
عینکم هم شکسته و بابتش سرم داشت گیج می‌رفت ...
رفتم سر کتابخونه تا شاید کلام امام کمک کنه حواسم پرت بشه و به غرور فکر نکنم ...
آخه یه چند وقتیه که به قول بابا بدبختی یقه‌ام رو گرفته ... فکر می‌کنم دیوان حافظ دیگه تکراری شده و به کلام امیر تفأل می‌زنم ...
بگم چی اومد؟ راستش خودمم باورم نمی‌شه ...
العلمُ نقطةٌ کثّرها الجاهلون ... چی می‌تونم بگم ...
علم نقطه ای بود که جاهلان (کمّیتش رو) زیاد کردن

خودش شد موضوعیت تحقیق و نتایجش هم جالب توجه ....
بی اختیار یاد حجابهای ابن عربی افتادم توی فتوحات که می‌گه طلب علم کردن طلب حجاب کردنه

و بعد از چند لحظه دوباره یه جرقه ی دیگه ... العلم حجاب الله الاکبر
مطلق ِ‌ علم (تأویل به علمی که غرور رو زیاد می‌کنه) بزرگترین حجاب حقیقته ...

ساعت از دو و نیم صبح گذشته که دارم اینا رو می‌نویسم تا یادم باشه 
از اون موقع چند ساعتی هست که دارن با پتک می‌زنن توو سر روحم و یه سری قیافه ی موهوم از مشاهیر هم توی ذهنم نقش می‌بنده ... انگار که همشون توی این واموندگی ِ ذهنی مقصر باشن ...
سروش و نصر و پوپر و هایدگر و کانت و سارتر و خدا کُربن ...

الان یجوری ام و باز خلاء ذهنی ِ بین دو تا نیمکره ی مغزم منقبض شده و چشمام سیاهی می‌ره ...

با دعا هم فکر نکنم کاری درست بشه که بگم برام دعا کنی ... به قول دوستان مسلمان کافر کیش شدیم!!
دارم فکر می‌کنم به تأثیر دعا ... آخه وقتی همه ی هستی در مرتبه ی کل و زندگی ما در مرتبه ی جزء مثل یه رود بزرگ داره به سمت مقصد نهاییش می‌ره ... دیگه دعا بیشتر یجور ایده آلیسمه تا واقعیت بینی ... مثل اینه که فقط می‌تونیم بگیم کاش سبک‌بار تر بودیم تا مثل تخته پاره‌های با معرفت، روی رود شناور می‌شدیم ...
اما چرا نمی‌بینیم چطور می‌شه حقیقتی به اسم واقعیت رو تغییر داد ؟!
بیخیال ...
مهم نیست چقدر غیر واقعیه ...
به قول ویلیام جیمز فایده مند بودنش برای روحم باعث می‌شه که بهش احتیاج داشته باشم ...
برام دعا کن ...

بازم حالم خوب نیست و این‌بار اصلاً نمی‌دونم دارم باهات درد و دل می‌کنم یا غر می‌زنم ...
بازم از اون شباس که بین گیجی و مستی و ناراحتی و خنده افتادم و همه ش رو با هم میکس کردم و تجربه می‌کنم ...
تعادلم به هم خورده و قاط زدم باز

راستی!
فی البداحه شعر هم می‌گم تازگیا ... سبک جدیدی اختراع کردم برا خودم به اسم تک مصراع!
وزن عروضی و تک قافیه بودنش هم مهم نیست ... مهم حسرت وار و گریه درارانه بودن و ژانر درامشه

از قضا قشنگ هم درمیاد:

عمری برفت و هیچ نشد حاصلم هنوز ...
                                                            


نوشته جناب Lord در تاریخ: October 28, 2006 2:56 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/911


نظرها:
1-

سلام عزیز
خوبی؟
یه جورایی خیلی وقته میشناسمت.
و یه جورایی ادبیات گفتاریت درست مثل خودمه.
شرمنده اما عین خودم چت میزنی و دری وری مینویسی.
ناخواسته یا خواسته باهات حال میکنم شدید.
البته از اون لحاظ.....
چرت نویس خوب و کار کشته ای هستی. یعنی دقیقا مصداق کلمه هرچه میخواهد دل تنگت بگو هستی.
راستی این نوع گفتار مجازی رو شما ابداع کردی؟
منظورم فنون فی البداهه گفتنه. چیزی که داره کم کم در میان اهالی شبکه رواج پیدا میکنه و دیگه انحصاری نیست.
ولی با این حال به خاطر میسپارم که اگر خیلی اتفاقی کسی پرسید پرت نویسی را چه کسی ابداع کرد نام شما را با حفظ قانون کپی رایت فریاد بزنم.
خوبته یا بسه؟!!!!!!!!!!!!!!

----------------
خداوند همه ی اسیران خاک رو شفا بده


نوشته جناب بریر حسینی سعادت در تاریخ October 28, 2006 8:11 PM

2-

این خداوند همه اسیران خاک رو شفا بده چیه؟
میشه مستقیم جواب بدی؟
!!!!
رفتم تو کف دیالوگت شدید...


نوشته جناب بریر حسینی سعادت در تاریخ October 30, 2006 6:27 PM

3-

سلام.
امام عجب جوابی داد بهت. خیلی عجیب بود.
حالا بحث غرور یه طرف، اینکه گاهی علم یه چیزایی بهت می گه که بدجوری با اون چه اعتقاد داری یا حداقل دوست داری که اعتقاد داشته باشی می جنگه.
گقتی پارادایم، نمیدونم چرا. من قبولش ندارم. اصلا برای همین دیگه دلم نمی خواد فکر کنم کجاهای دینم و کلام بزرگان دینم با علم امروز داره جور در می آد.
می دونی که. بعد از چند سال همون جور بودن هم از بین می ره. ولش. علم ام جدا برای لذت خودم، بقیه راه زندگی بذار برای خودش طی شه.
یه چیزی مث همون روده هه!


نوشته جناب فاطمه آسمون در تاریخ October 31, 2006 5:35 PM

4-

خدمت جناب لرد عرض شود که وقتی توی لینک ثابت پست شما رو به صورت تک تک می بینم، این جا که باید نظر بدیم، نوشته "ظبط" مشخصات؟ بلی، خیر...این ضبط رو عرض کردم. چاکریم.


نوشته جناب فاطمه آسمون در تاریخ October 31, 2006 11:35 PM

5-

از تو بعيده واقعا كه فكر كني دعا يه جور ايده اليسمه تا واقعيت بيني!
دعا،دعاست
يه نعمت بزرگ از طرف خدا .
"اغفر لمن لا يملك الا الدعا".
از اثرات بد خوابيه. پيشنهاد من اينه (البته به عنوان يه خانوم دكتر): شبا از 11 ،5/11 دير تر نخواب . صبح كي بيدار شدنش با
خودت!
راستي . من يه مدت اين دور و اطراف نبودم،اينه كه خبر ندارم!
شما مگه ترم پيش فارغ التحصيل نشدي؟؟
فوق ايشالا؟؟

-------------
بله ... چشم خانم دکتر
سعی می‌کنم زودبخوابم که چارتهای ذهنیم به هم نریزه
ماشالا چه حافظه ای دارین شما!


نوشته جناب نفيسه در تاریخ November 1, 2006 8:51 PM

6-

یا لطیف
سلام
علم غرور میاره.همین هم باعث میشه ماها توی علم خیلی پیشرفت نکنیم.خدا میدانه اگر به ما علم عطا کنه به چه بلایی دچار میشیم.نه تنها در مورد علم که در مورد بسیاری از مسائل این مسئله صدق می کنه.
تفاءل به نهج البلاغه و آمدن آنچه که باید بیاید ،برای شما نباید تعجب داشته باشه.در مورد قرآن و حافظ هم همینطوره اما کلام مولا یکسراست میزنه وسط سیبل! بدون کوچکترین خطایی به هدف میزنه!
این هم ادامه ی مصرعت:
دردا که عمر برفت و من آدم نشدم هنوز!!


نوشته جناب جعفر در تاریخ November 5, 2006 12:35 AM


نظر شما