Info
تاریخ:
ماه
May 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
ماه: 'September 2005'
نوشته های September 2005
بوی ماه مهر
تلویزیون مثل هر سال این آهنگه رو گذاشته که باز آمد بوی ماه مدرسه ...چی میگن این بچه مچه هاحس نوستالژیکآره میگه مگه ما آدم نیستیم حس خارجی داشته باشیم!خیلی روزای خوشی بود ... روزای بی غمی و بی مسئولیتی و بیخیالیبوی ِ بازی های راه مدرسه ...ما که بازی...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 25, 2005 11:42 PM
نیایش های دادو
آفریدگار ، خویشاوند ِمن و گورویِ جهان کاست من استمن از فرزندان آن توانای مطلق امخودت را بر من آشکار ساز، خویش را به من بنمای من در پی ثروت و قدرت راه نمیپویم بلکه تنها خواهان دیدار تو هستمپروردگارا من در جهت اندیشههای خود و در پی لذت نیستم، تنها...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 22, 2005 11:42 PM
Untitled 16
نمی شود گفتنمیدانم شاید هم بشود آخر وقتی کسی نمی داند که بالاخره گوهر مخزن اسراسر همان است که بود یا مخزن گوهر اسرار همان است که بود؛ چطور توقع می شود داشت که به مخزن اسرار رسید یا گوهر مخزن اسرارقبلا گفته بودم انگاربه خودم شایداول ِ آغاز ،...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 21, 2005 4:53 PM
نیمه شعبون
سالهای خیلی پیش بچگیانیمه شعبان وقتی بود ما خونه ی بابابزرگ بودیم کوچه باغ فرید اون پایینای خیابون 17 شهریور و نزدیکای میدون خراسون یادمه لامپ مهتابیای رنگی میچرخید و خونه به خونه شیرینی و شیرکاکائو و شربت و نذری میدادن و مردم خوشحال بودن و جشن گرفته بودنبه ما هم میگفتن نیمه شعبانه و...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 20, 2005 4:52 AM
کمال تعجب!
امروز که داشتم می رفتم شرکت ، سر عباس آباد یه خانومه اومد کنار ما توو تاکسی نشست!بعد خب عین همیشه نبود که یه خانومه بیاد کنار یه آقایی بشینه!یه بشقاب دستش بود که دو تا تیکه کیک تووش بود!کلی هم خانومه مهربون بود!یعنی خب لابد فکر میکرد با ما...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 19, 2005 12:25 AM
هرچی سنگه واسه پای لنگه!
این جمله خیلی با معناست. قدیمیا حرف بیخودی نمیزدن.دوباره این مدت که نبودم یه سری بلای دیگه سرم اومده بود. این دفعه Outlook پریده بود. یعنی همه ایمیلهای مردم و کارهای روزمره که توی اون مرتب شده بود از بین رفته بود.البته همونطور که واضح و مبرهن است، باز هم...
نوشته جناب lost در تاریخ September 18, 2005 3:31 AM
آموزش کوهنوردی
گفتم خارج از اینکه بیام بگم که امروز غریب و یکه و تنها و بی کس و اینا رفتم کوه و از مسیر اوسون ایستگاه پنج توچال رو فتحیدم و خیلی خوش نگذشت و این حرفا ... بیام و یه کمی از خود ِ کوهنوردی بگم و کار فرهنگی و...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 16, 2005 9:51 PM
من و کشورم
راستش دیدم نمی تونم از این عکس بگذرمهمای سعادت و طالع سعد بر سر رئیس جمهور!با هیئتی کوتاه پایه [ده نفره] به نیویورک می روند تا در اجلاس سران کشورهای جهان شرکت کنند دست آقای سامان اقوامی هم واقعا درد نکنه با این شکار لحظه شونخبامروز با رفتن احمدی نژاد به نیویورک...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 14, 2005 10:34 PM
شب قدر کنکوری ها
"و تو چه دانی که شب قدر چیست؟! ... شب قدر از هزار ماه بالاتر است!"خب امشب یکی از شبهای قدر مذهبی نیست (به اون معنی..) ولی با یه دید دیگه و به یه معنی دیگه میشه بهش گفت شب قدر!اگر با این دید نگاه کنیم که به قول بزرگان،...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 13, 2005 9:56 PM
برای ابد
درست دقیقه ی آخر آقاهه یهو میخکوب میشهچند ثانیه ای طول میکشه تا حواسش رو جمع و جور کنه و بتونه حرف بزنه ... آب دهنش رو قورت میده و برمی گرده به خانومش میگه ... باورت میشه؟من خواب این صحنه رو بیست سال پیش دیده بودم ...هر دو با...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 12, 2005 3:13 AM
عکاسم عکس میندازم!
عکسای روی هارد رو که نگاه میکنم میگم این سفر آخر که رفتم شمال، تجربه ی فوق العاده ای بود برای عکاسیفکرش رو بکنیارو عکاسه اون قدیما یه حجم عظیمی به اسم دوربین دستش بوده که با سه پایه و مخلفات خودش یه اسب و درشکه میخواسته برای جابجاییبعد باید...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 10, 2005 12:27 PM
صداقت
نشستم توو شرکت و از زور بیکاری و بی حوصلگی برای خوندن، به آدما فکر میکنم و به خودم و آینده و اینکه از دوم مرداد تا پونزده شهریور چقدر زود گذشت... بقیه هم معمولا و کما بیش خب باید یه همچین فکرایی بکنن وقتای بیکاری دیگه ... لابدمیگن نفْس...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 6, 2005 3:17 PM
در طربستان دل
باز فرو ریخت عشق از در و دیوار من باز ببُرّید بند، اُشتر کین دار من بار ِ دگر شیر ِ عشق، پنجۀ خونین گشاد تشنۀ خون گشت باز، این دل ِ سگسار من باز سر ِ ماه شد، نوبتِ دیوانگی ست آه که سودی نکرد، دانش ِ بسیار من...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 5, 2005 2:44 PM
شومال
وقتی قراره آخرای تابستون در عین حالی که خیلی سخت و تلخ و بغضَکی میگذره، خوش هم بگذره و یجورایی جلوی غمباد و ترکیدن آدم گرفته بشه ...وقتی ما از زور بی پاسپورتی و غیره، شعار میدیم که اول ایرانگردی و بعد جهانگردی ... خب دوباره رفته بودم سفر!رفتیم شمال...
نوشته جناب Lord در تاریخ September 5, 2005 10:44 AM
فشرده ساز سایتها
این اختراع جدیدم رو ببینید بد نیست.با PHP نوشتمش. کارش هم اینه وقتی شما آدرس یه صفحه رو بهش بدید، میاد کل صفحه رو میگرده و عکسهاش رو پیدا میکنه و فشرده میکنه برای شما میفرسته. یه چیزی مثل OnSpeed خدابیامرز. همه تگهای عکس، لینکها و فایلهای CSS و...
نوشته جناب lost در تاریخ September 4, 2005 3:54 AM