.: LostLord :.

دونفر و يك بلاگ

طراحي از LostLord.com

نکبت ِ بزرگ منشی

یه بزرگی یه جمله نه چندان معروفی داره که میگi:
"از اینکه بعضی از مردم گمان کنند بزرگوار و بزرگ منش هستم متنفرم و گاهی از این برداشت خودم هم حالم از خودم به هم میخورد ولی از درون خوشحال میشوم و احساس و بزرگی و جلال و غرور میکنم!"

خواستم بگم احساس نکبتیه!!


بهانه های ساده خوشبختی

خانم/آقا محترمه/محترم عارضم که این گوگل کروم ریزه میزه خیلی باحال و جمع و جور و خلوت و ناز و ساده و تمیزه
اگر بخوام تخصصی تر این مرورگر وب گوگل رو تشریح کنم باید در حیطه ی رشته ی تحصیلیم بگم که یه نورانیت خاصی هم داره که در وصف نگنجد
خلاصه که از دستش ندید
حتی اگر یک صفحه ی ساده مثل خود گوگل رو باهاش باز کنید یه نوشابه هم همزمان براتون باز می‌کنه!

بعد خب این هم یکی از همون صدهزار بهانه ساده و خود خر کردن است به جهت خوشبختی ولاغیر
خوشمان آمد‍‍!
همین


در همین نزدیکی

یه مرد هوس باز تا چه حد میتونه یه زن یا شایدم چندین زن بدبخت و بی پناه رو دنبال خودش بکشونه و ازش همه جوره سوء استفاده کنه و بعد که سیر شد و یاد زنش و بچه‌هایی افتاد که هشت سال ولشون کرده بوده با این زن بی‌نوا یا زن‌های بینوای دیگه قطع رابطه کنه و بعد اون زن چیکار میتونه بکنه به عنوان تلافی؟
زن و بچه‌های تازه خوشحال شده ی این آقا که فکر می‌کنن مرد خانواده به راه اومده و برگشته سر خونه و زندگیش وقتی از ماجرا باخبر می‌شن ...
خیلی داستان غم انگیزیه ولی خب واقعیت داره
همین اطراف
یه خانواده هست که متلاشی شده و آدمهاش دارن به زور کنار هم و زیر یه سقف زندگی می‌کنن
حاج آقای قصه هم میلیاردره
حاج آقاست
برو و بیایی هم داره
ولی ... نون رو به معنای حقیقی کلمه دارن می‌زنن توی خون و می‌خورن
حتی دیدن تشنج و تنش و داغونی ِ روحشون عذاب آوره
خدایا شکر
به خودم می‌گم کاش می‌شد زندگی و حالت‌های الانشون رو توی گذشته نشونشون می‌دادن تا هیچوقت این اتفاقا نمی‌افتاد و حاج آقا طور دیگه‌ای رفتار می‌کرد
بعد خنده‌م می‌گیره ...
خب اینطوری همه معصوم می‌شدن که ...
حتماً ظرفیتش رو نداشتن
یا اصلاً شاید از آینده نگری سوء استفاده می‌کردن

اصلاً انگار این انسان نوع بشر، آدم بشو نیست ...


عذرخواهی

درست نمی‌دونم ولی یادمه اون قدیما از زبان یکی از بزرگان شنیدم که در زندگی هیچ لغزشی برایم گرانتر از لغزش زبان تمام نشد...
و البته این جمله ی حضرت علی که : هرگز از دست و زبان کسی که او را تحقیر نموده‌ای در امان نخواهی بود ...

و الان که بهش فکر می کنم، می‌بینم ریشه ی اینکه تازگی‌ها خیلی حرف‌ها پشت سرم زده می‌شه و یجورایی هر ننه‌قمری خوشش میاد اسمم رو به زبون بیاره و یه سری داستان پشت سرم ردیف کنه، همش برای اینه که یه نفر رو توی عالم بچگی (ده دوازده سالگی) و از روی جهل و احساس بامزگی تحقیر کردم و اون آدم یه گره و مشکلی با من پیدا کرد و دیگه فکر نکنم تا آخر عمر بتونم از دلش در بیارم ...
بگذریم
به هر حال نه برای اینکه از طرفش احساس خطر کنم یا اونقدر برام این قضایا گرون تموم شده باشه که بخوام به نحوی از خودم دورش کنم ... نه بابا ... خدای ما بزرگتر از این حرفاس که بذاره برام مهم باشه حرف‌های خاله زنکی!
فقط برای همینکه همیشه دوست داشتم ازش عذرخواهی کنم
و یادمه که بلافاصله بعد از این که اون حرف ناراحت کننده رو زدم پشیمون شدم
و راستش اصلاً نمی دونم اینجا رو می‌خونه یا نه ...
فقط از اونجایی که شنیدم بنابر خونده‌های اینجا رفته پشت سرم صفحه گذاشته، می‌خوام همینجا بهش بگم منم بابت مشکلاتی که برام درست کردی بخشیدمت و ازت می‌خوام که تو هم من رو ببخشی
با شمام خانم م.ب.
کاش ایمیلت رو داشتم تا بهت بگم اشتباه میکنی و چیزایی که گفتی همه غلط بوده
-----------
پ.ن: دلیل نداره اینجا فقط یه چیزی بنویسم که همه بخونن!
این یه پست شخصیه برای یکی از بستگان!!
همین!


تجارت خسران

دارم توو دلم می‌گم: گفتمش تاجر چه تجارت می‌کنی؟

گفت: با کاروان ریا، نماز و روزه و واجبات و مستحبات و تکلیف می‌برم به ناکجا آباد، به طمع بهشت ...

مثل همیشه یهو بی مقدمه تلویزیون روشن می‌شه

یه نفر می‌گه: نگاه کن تو رو خدا! ببین چطور با اینهمه پرژکتور و فیلتر نور و بوم صدابرداری و ریل و دو تا دوربین و دکور الکی داره با هنرمندی تمام بازی می‌کنه!!

بازم یجوری که کسی نشنوه توو دلم می‌گم: این که هنر نیست ... هنرمند آدمایی هستن که ادعای ایمان به خدا می‌کنن و می‌گن همه جا هست و فریاد نزدیک بودن حضور خدا - حتی نزدیکتر از رگ گردن - رو به آسمون بلند می‌کنن ولی مردم که نباشن نقش عوض می‌کنن و شیطان مجسم می‌شن و هرکاری می‌کنن که مالکیت یه بخش دیگه از شهوات زمین و ثروتش رو داشته باشن و انگار نه انگار که کی بودن ... به قول حبیب "طبیعی رفتار می‌کنن"

فکر کنم حرف دلم رو همه می‌شنون که ساکت می‌شن و هیچی نمی‌گن ...

دارم به اصطلاح ِ "جور تنهایی کشیدن ِ " سوشیانت فکر می‌کنم ...

ماه رمضون نزدیکه ... نزدیکیش رو می‌شه حس کرد ...

باز مهمان لبت در رمضانم چه کنم؟




ماهانه:
October 2008 (3)
August 2008 (6)
July 2008 (2)
June 2008 (1)
May 2008 (4)
March 2008 (3)
February 2008 (2)
January 2008 (2)
December 2007 (3)
November 2007 (3)
October 2007 (5)
September 2007 (2)
August 2007 (2)
July 2007 (6)
June 2007 (6)
May 2007 (7)
April 2007 (7)
March 2007 (14)
February 2007 (4)
January 2007 (9)
December 2006 (9)
November 2006 (9)
October 2006 (5)
September 2006 (13)
August 2006 (9)
July 2006 (3)
June 2006 (18)
May 2006 (12)
April 2006 (18)
March 2006 (10)
February 2006 (12)
January 2006 (15)
December 2005 (19)
November 2005 (15)
October 2005 (12)
September 2005 (15)
August 2005 (18)
July 2005 (15)
June 2005 (22)
May 2005 (13)
April 2005 (23)
March 2005 (27)
February 2005 (24)
January 2005 (21)
December 2004 (28)
November 2004 (27)
October 2004 (25)
September 2004 (21)
August 2004 (19)
July 2004 (31)
June 2004 (24)
May 2004 (22)
April 2004 (26)
March 2004 (27)
February 2004 (24)
January 2004 (20)
December 2003 (14)
November 2003 (24)
October 2003 (23)
September 2003 (19)
August 2003 (28)

موضوعي:
English (2)
MT (Movable Type) (24)
Untitled text's (29)
ويژوال بيسيك (5)
ويديو و دي‌وي‌دي (DVD) (17)
آموزشي (56)
الکترونیک و میکرو (3)
برنامه‌هاي من نوشته (14)
تفکرات فرا زمينی (42)
داستان (25)
درهم - سوا كردني نيست (578)
سفرنامه (16)
سايتهاي پدر بيامرز (35)





براي عضويت در خبرنامه سايت ايميل خود را وارد كنيد.
powered by Bloglet

نوشته‌هاي من: 850
نظرات ديگران: 6399
طراحي از Lost