Info
نوشته های بعدی
واقعا!
کی بهترینه
Shake IT
من

Pradox In Mind (who am I) 5 سال بیشتر نداشتم.
در خانه‌مان مهمانی بود.
در مهمانی افراد زیادی شركت كرده بودند، یكی از مدعوین هم خانمی بود مسن حدود 60 سال.
از در كه وارد شد با همه سلام كرد و به طرف من آمد.
به من كه رسید، مثل همه خانومهای مسن دیگر كه یك بچه 5 ساله را می‌بینند، شروع كرد به قربان صدقه رفتن.
به من گفت: من را می‌شناسی؟
من هم خجالت زده گفتم: نه.
گفت: تو پسر من هستی.
بعد رو به مادر من كرد و گفت: مگر این پسر من نیست؟
مادرم خنده‌ای كرد و گفت چرا.
اكثر میهمانان كه در اطاق بودند نیز لبخندی زدند و گفتند چرا این پسر توست.
و صدای میهمانان باز هم فضای اطاق را پر كرد و سخنان او در همهمه آنان گم شد.
من در كناره اطاق ایستاده‌ام، دیگر صداهای اطرافم را مبهم می‌شنوم. مثل این است كه در چاهی قرار گرفته‌ام و صداها از راهی دور و از طریق مسیری بسته به من می‌رسند.
احساس می‌كنم صورتم گرم شده است.
صدای او هنوز در گوشم تكرار می‌شود: تو پسر من هستی.
هنوز نتوانسته‌ام آنچه شنیده‌ام بلع كنم، مادر... مادر من... پسر او... پسر تو....

من كیستم؟
آیا كسی كه از 9 ماهگی به او مادر می‌گفتم، حقیقتا مادر من نیست؟!
آیا این پیرزن كه اولین بار است او را می‌بینم مادر من است؟
...
....
.....

آن شب گذشت.
از فردا دیگر لحظه‌ای آرام نبودم.
هر لحظه به فكر آن شب و سخن او بودم.
اما مگر ذهن یك كودك 5 ساله چقدر توان فكر كردن و استنتاج دارد؟
دزدانه تمامی آلبومهای خانواده را مرور كردم.
این عكسها از دوران بارداری مادر، نوزادی، شیرخوارگی همه نشان از مطلبی می‌داد و سخنان او نشان از چیزی دیگر بود.
توهمی ذهنم را فرا گرفته بود.
من كیستم؟!
...
....
.....

روزها گذشت.
كم كم با خود كنار آمده‌ام.
حال بهتر می‌اندیشم. با خود نقشه‌ای چیده‌ام تا این راز تاریك را كه از درون مرا پر كرده است از بین ببرم.
هرگاه خانواده برای غذا به دور هم جمع می‌شوند، با حربه‌های كودكانه سعی در پیدا كردن پاسخی برای خود می‌كنم.
گاه از آن شب یاد می‌كنم و سعی می‌كنم دیگران را وادار كنم مرا بیشتر با آن پیرزن آشنا كنند.
سعی می‌كنم كسی مشكوك نشود.
بالاخره به خود جرات می‌دهم و می‌پرسم كه او كیست؟
مادرم جواب می‌دهد: او مادر توست!!! او پرستاری است كه در هنگام تولد در بیمارستان تمامی تلاش خود را برای نجات تو انجام داد. تویی كه با پیچیده شدن بند ناف به دور گردنت در حال خفگی بودی، تویی كه با صورتی كبود از كمبود هوا و در آخرین لحظه‌ها به دنیا آمدی. اگر او نبود، تو نیز نبودی!
...
....
.....

سكوت، سكون، آرامش.
به ناگاه درونم كه تا لحظه‌ای قبل در اقیانوسی متلاطم از افكار می‌چرخید، به سكونی رسیده بود و آرامشی سپید رنگ در درونم احساس میكردم.

مادرم، مادر من بود.


نوشته جناب lost در تاریخ: November 27, 2003 3:42 AM
لینک دنبالک: http://www.lostlord.com/cgi-bin/mt4rc2/mt-tb.cgi/253


نظرها:
1-

شخصيتت برام خيلي مجهول شده؟ چرا اونجا كلاه يا عينكتو برنداشتي؟
?zafiran
?MoZa
با اين حال بازم ممنون!


نوشته جناب پدرام در تاریخ November 27, 2003 1:29 PM

2-

امروز يكجاي ديگه هم از مادر شنيدم توي وبلاگها خوشا به حال همتون


نوشته جناب Morteza در تاریخ November 27, 2003 3:27 PM

3-

سلام/
اينا رو بده لرد بنويسه!!!!
خودت از اون مطالب توپت بنويس!!


نوشته جناب رهگذر بي نشان در تاریخ November 27, 2003 3:58 PM

4-

سلام . مرسی که به يآد من هستيد . اشتباه لپب بوده که يادم رفته آدرس رو بنويسم ، اينبار نوشتم / موفق باشيد / آزاد


نوشته جناب آزاد ياسمين در تاریخ November 28, 2003 1:33 AM

5-

سلام جناب آقای لاست عزیز ..... آقا ما خیلی ارادت داریم قربان ... راستشو بخواهین من یهو به سرم زد برم موییل تایپ یاد بگیرم .... بخاطر همون فضولی که همیشه دارم .... بعدش با خوندن چند تا مطلب از این ور اونور یه چیزایی دستگیرم شد ولی نه زیاد ... خلاصه مونده بودم تو گل ..... که یهو وبلاگ شما رو دیدم و بسی حال کردم ... چه حال کردی ....


نوشته جناب نریمان در تاریخ November 28, 2003 3:13 AM

6-

خلاصه با بررسیهای نریمانی خودم ... همون فضولی .... به یه چیزایی رسیدم ... ولی اشکال زیاد دارم ... وجرات نمیکنم به بچه ها آدرسشو بدم شما یه لطفی بکنید ببیند و بفرمایید چطور شده و اشکالاتش چیه .... تا من بعد از درست کردنش به بچه ها اعلام کنم .... دمت گرم لاست جونم ...


نوشته جناب نریمان در تاریخ November 28, 2003 3:21 AM

7-

راستی بعد از اینکه بررسی کردی ... من یه چند تا سوال هم دارم که اون موقع ازتون میپرسم ... مخلصیم لاست عزیز....


نوشته جناب نریمان در تاریخ November 28, 2003 3:22 AM

8-

سلام ...من هم لله ا م رو خيلي دوست داشتم ...درست به اندازه ’ مامانم ...يه پيرزني بود كه سواد نداشت اما باورت نمي شه چه جوري ماهرانه كتاب دستش مي گرفت و از روش مي خوند يعني كه من دارم كتاب براتون مي خونم ... نمي دونم شايد اينكه بگيم اين مادره - اون پدره - اين برادره - اون خواهر ...و خويشاوندي نزديكي بياره اما خيلي از آدم ها با اينكه خويشاوند نيستند سهم بزرگي در زندگي مون دارن - با يه حرف - با يه نگاه - با يك حركت - نمي دونم !!


نوشته جناب لاله سياه در تاریخ November 28, 2003 10:06 AM

9-

سلام
خوبيد
خسته نباشيد
ببخشيد اموزش تگهاي مويبل تايپ رو ديگه نميزاريد؟؟


نوشته جناب sahar در تاریخ November 28, 2003 8:35 PM

10-

اگه تونستي به بلاگ منم يه سري بزن.اين روزا ماهي دودي مرغوب كم پيدا ميشه


نوشته جناب ماهي دودي در تاریخ November 29, 2003 2:15 AM

11-

متن خيلي قشنگي بود


نوشته جناب نوشی در تاریخ November 29, 2003 3:43 PM

12-

متن جالبي بود. موفق باشيد.


نوشته جناب عليرضا شبستري در تاریخ December 14, 2003 4:30 PM


نظر شما